راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

یک روز که باران پی در پی می بارد

و پنجره همچنان هوای مرطوب را نفس می کشد

من باخیال آبی رنگت خلوت میکنم

باز شاعر شده ام

نه پرواز و نه پروانگی000

دلتنگ هم نیستم !

بیاد شعری از قیصر عزیز افتادم که سروده است :

نه!

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد000

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم000

تا روزگار بو نبرد000

 

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

000000

میدونی چرا به جای نقطه چین صفر میگذارم؟

چون بعد از تمام نا تمامی که میگویم

به اتمام می رسم !000

یعنی حرف در هجای آخر خشک می شود

چرا دلتنگ باشم؟

من در همه ء لحظاتی که تو را داشته ام عاشق بوده ام

دیگر از چه دلتنگ شوم؟

نه چیزی برای افسوس دارم و نه حتی غمی برای خوردن !

آهنگ تمام لحظاتم پر از معنای ناب زیستن است

اگر تنها پشت این پنجره شاعر شده ام بخاطر بارانی ست

000که همیشه تو را بیادم می آورد

و آه یک لحظه که به مرگ نزدیکترم می کند000

و اینکه یک لحظه کمتر عاشق خواهم بود

دلم می خواست

از این قالب تنگ و ملال آور

به ژرفای وسیع بی نهایت پر کشم 

به آنجائیکه ذرات اثیری

همرهم باشد

به جایی که در آن 

عشق و رهایی سهل تر باشد 

به رویایی که در آن سوی حرص و پول و غم باشد 

به دور از رنج و حرمان و ستم باشد

تهی از خون و آتش  

یا که درد بیش و کم باشد 

 

دلم می خواست

از بهر خلاصم معبری باشد 

طنابی 000نردبانی 000 کوره راهی در میان جنگلی

آکنده از تیغ تری باشد 

شکافد سینه پردرد مالامال از اندوه سردم را

که مرغ جان من

بگریزد از این محبس تاریک و ظلمانی 

سکوت و بهت و حیرانی

کند آواز در باغی

که اهلش از دروغ و فتنه و نیرنگ و خودخواهی تهی باشند

و شاید هم که از جنس پری باشند0000

دیگر باران نمی بارد

می روم در ملال آور ترین لحظه

آهنگ نشاط جوانی ام را بنوازم

تا دوباره در نوسان ساده تایمز زنده شوم

و با قایقهای رنگارنگ به ساحل های دور سفر کنم

جاییکه تو باشی و من و خیال !

میگذارم در کشاکش این وهم خاموش رشد کنی و بیاسایی000

درباره ام خواهی نوشت :

 

بیمار نبود

دیوانه هم حتی

تنها

سال های سال

بیم آن داشت

که پرنده ی جَلدش

پاگیرِ قفس نشود!

0000000

و قفس همان حجم ساده و آهنین یاد است

که تو را و مراپایبند نگاه سرد خویش میسازد

                                    تنهاترین پرنده

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت