راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

به گنجشک گفتند، بنویس:
عقابی پرید٠٠٠
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید٠٠٠
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد

*
و گنجشک هر روز
همین جمله‌ها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت

*
وهر روز دفتر مشق او را
معلم ورق زد
وهر روز هم گفت: آفرین
چه شاگرد خوبی، همین

*
ولی بچه گنجشک یک روز
با خودش فکر کرد:
برای من این آفرین‌ها که بس نیست!
سوال من این است
چرا آسمان خالی افتاده آنجا
برای عقابی شدن
چرا هیچ کس نیست؟

*
چقدر از "عقابی پرید"
فقط رونویسی کنیم
چقدر آسمان، خط خطی
بال کاهی
چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ
چرا نقطه هر روز با از سر خط
چرا٠٠٠؟
برای پریدن از این صفحه ها
نیست راهی؟

*
و گنجشک کوچک پرید
به آن دورها
به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست
به آن نورها
وهی دور و هی دور و هی دورتر
و از هر عقابی که گفتند مغرورتر
و گنجشک شد نقطه ای
نه در آخر جمله در دفتر این و آن
که بر صورت آسمان
میان دو ابروی رنگین کمان

*

برای دوست داشتن دیر شده

برای رهایی دیر شده

حتی برای تنهایی هم دیر شده

من از تنهایی تنها تر

000و تو از رهایی رهاتر

میخواهم بر بلندای این کهن کوه

بغض دیرگاهم را فریاد کنم

من تنهاترین پرنده

در این همهمه پرواز رها می شوم

تا000تا گنجشک وجودم عقاب شود

بگذار در هوای بارانی وجودت رها شوم

بگذار باران شود این قطره ء کوچک

میدانم در این هیاهوی پرواز

هم بال ستاره هایی

اما ای بال من

هم پرواز من

مرا در این وادی نیز رهنما باش000

                           00000تنها ترین پرنده

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت