راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

تا بحال با چشمهای بسته گریسته اید؟

دستهایتان چی؟

سر انگشتی بی حس داشته اید؟

اصلا تا بحال به این فکر افتاده اید که دستهایتان آواره ء بدنتان هستند؟

چقدر باید در جیبهایتان بمانند تا ضرورت پیدا کنند؟

شاید برای زدودن اشکهایی که شیاری سرد بر گونه ها بر جای میگذارند٠٠٠

٠٠٠اشک از درون متلاطم یک مذاب میجوشد

و سفرش ادامه دارد تا بر گونه جاری میشود

سرد و ساده مثل باران !

خواب دیدم که خوابیده ام

فقط کمی مرده بودم !

سبک و بی وزن ٠٠٠هر چند که در زنده بودنم هم وزنی سبک داشته ام

اما دیگر هیچ جرمی و حجمی نداشتم

به ناگاه برخاستم

اوج گرفتم

و سوختم

پروازی بلند تا به سرچشمه ء مهر آسمانی

و پر وبالی که سوختند تا حتی در قید و بند آنها نیز نباشم

و فقط اشک را از دنیا برداشتم

و دیگر هیچ٠٠٠

کهنه و قدیمی مثل کاغذهای کاهی ٠٠٠

و یا شاید تازه مثل اولین برف سال نو٠٠٠٠

به هریک بمانم ٠٠٠هنوز هم در سفرم

 

نوشته شده در شنبه ٧ دی ۱۳۸٧ ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت