راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

باران که آمد٠٠٠لبهایم باریدند !

نامت با باران آمد٠٠٠

و چشمهایم٠٠٠

و دستهایم٠٠٠

همه باران شدند

٠٠٠تو با قطرات باران طلوع کردی

باران که آمد کوچه باغ من و تو تب کرد

و کلاغها٠٠٠

تا صبح خواندند در ضیافت باران و مه٠٠٠

گنجشگها زیر چتر هم بال گشودند٠٠٠

باران که آمد ٠٠٠من ماندم و یک جفت پای خسته در میان کوچه ء بی عابر

و تو دوباره باریدی بر تمام من

تمام من که از یاد برده بودم کیستم و چیستم

باران که آمد ٠٠٠بیادت بر تمام خویش گریستم

(باران می بارد اما می آید چون مسافری از کوچه های خاطره )

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧ ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت