راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

خیلی وقته نگاهم را به آیینه دوخته ام٠٠٠

و تنهایی را به ماه بخشیده ام

اما در تمام لحظاتی که چون حباب می روند

 یک خاطره برایم مانده است و٠٠٠

یک بغل ستاره

که همه را به آسمانت می بخشم تا هیچوقت تنها نباشی

نگران من نباش !

من ایمان دارم که:

هرکه با مرغ هوا دوست شود٠٠٠

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود٠٠٠

مدتهاست که به باران پیوسته ام٠٠٠

پاییز بازهم منو شاعر کرده است ٠٠٠

من فقط یک عشق یادگاری دارم

من آهسته آمدم کنار وقفه ای از دریا 


 رو به روی کبوتری که از غروب می وزید


 چشم به راه آوازی که دریا


 از آغاز پرنده زیر گوش بچه ماهی ها خوانده بود


 به یقین می دانی به چه فکر می کردم

 
 گفته بودی

 
 خودت با دریا کنار بیا


تمام دریاهای دنیا دو ساحل دارند


من کنار دریا می آیم ، من با دریا کنارمی آیم


من با باد ، با باران ، با آیینه و زمستان


 من کنار تو می آیم ، من با تو کنار می آیم


 من با هر چه آسمان سرکوب شده


 و هر چه سنگسار آیینه و مهربانی


 و هر چه منطق بی دلیل


 کنار می آیم


تو چه می دانی که در این یک شنبه ی عزیز که بوی باران می دهد


چه قدر به بن بست کلمه رسیده ام

 
می خواهم انکار کنم که شاعرم


 و یک سکوت هزار ساله بر لب کبود هر چه باران بی مورد

 
 من خودم را اواسط دیروز جا گذاشتم


 کسی که امروز کنار تو می آید


یک مرده ی منطقی است


 حالا می توانی آسوده باشی


 من کنار تو آمده ام


 من با تمام تو کنار آمده ام

 

من با تو تنها مانده ام

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧ ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت