راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

 

مرا در پاییز پیاده کرده اند

 

 

به ایستگاه می روم

 

 

دوباره پاییز است ٠٠٠

 

 

باید سوار شوم٠٠٠

 

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش


ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش


 باغ بی برگی


 روز و شب تنهاست


با سکوت پاک غمناکش


ساز او باران ، سرودش باد


 جامه اش شولای عریانی ست


ور جز اینش جامه ای باید

 
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد


گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هرجا که خواهد یا نمی خواهد


باغبان و رهگذاری نیست


باغ نومیدان


چشم در راه بهاری نیست


گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

 
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
 

 


باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

 


داستان از میوه های سر به گردون سای اینک 


خفته در تابوت پست خاک می گوید


باغ بی برگی


خنده اش خونی ست اشک آمیز


 جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

 

۰۰۰۰۰۰

 

پاییز را گرامی بداریم

نوشته شده در شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧ ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت