راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

دریا

دست های شرجی تو 


 شمالی ترین دقیقه ی دیروز


روی شانه ی من قد می کشید


 و به دریا می رسید


هیچ فکر میکردی ته فنجان لب طلایی ام دریایی باشد ؟


 و هر روز کبوتری بال بسته


 در ساحلش بنشیند و قهوه بنوشد !


و تمام چهارشنبه سوری های دنیا


 مثل همین شب نارس


 آتشی در دل دریا روشن کند


 و کنار آن بنشیند


 و با کسی به لهجه ی انار تخته نرد بازی کند ؟


 نگو که هیچ وجه مشترکی بین آیینه و کبوتر و دریا نیست


 تمام آیینه های دنیا به دریا می ریزند


 و تمام کبوترهای دنیا ته دریا آشیانه می کنند


 اگر باور نمی کنی


 پنجره ی باران خورده ات را باز کن


 چند سطر پس از باران


 ببین خورشید در چه سکوت سبزی فرو رفته


 گمان می کنم لای آخرین جمعه ی سال بارانی ام را جا گذاشتم


 پنجره ام را جا گذاشتم


 و شانه ام را که دست های شرجی تو روی آن قد می کشید


آه ، مهربان شرجی من !


 کنار همین شمعدانی های شعر من بنشین


 هیچ کس اندازه ی آسمان دروغ نمی گوید


هیچ بارانی پنج شنبه ی مرا


از عطر ارغوانی آ یینه تر نکرده


 تا چه رسد به خاطرات شرجی کنج دی ماه پارسال


حالا هرکس برای من اقاقیا بیاورد


 گهواره هم می آورد


 هر کس انار بیاورد


ایوان پر از عطر پونه هم می آورد


 هر کس دریا بیاورد


فنجان لب پریده هم می آورد


 گمان می کنی چرا حوالی قنوت دست هایم را به آسمان سپردم ؟


 هیچ کس به من نگفته بود


 خدا میان گهواره ی قمری هاست !


 بالای عقربه های اردیبهشت


بی باور شنیدم ، شمالی ترین دقیقه ی دیروز


خدا با لهجه ی یاس


 مرا به نام کوچکم صدا می کرد


من رأس غروب هر اتفاق


پیاله ی آب پشت سر خورشید می ریزم


 و خورشید تشنه


 رأس طلوع هر واژه زلال ازآ یینه ام می چکد


 به خود خدا خراب تر از آنم


 که کسی شمعدانی های شعرم را بچیند


 و در ایوان بن بست ماه بکارد


 دلم حالا برای نگاههای شرجی ات تنگ شده


 دوستت دارم


 قدر رایحه ی خدا که لای چادر گل دار آسمان پیچیده


 دوستت دارم


 قد تمام لحظه های شمالی سالی که پشت آیینه جا گذاشتم


 سال و علاقه و اقاقی و کبوتر و آیینه


 تحویل شدند


 سیب و سبز و سکوت بریم بیاور۰۰۰

نوشته شده در جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧ ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت