راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

تقدیم به نگاهی که از حادثه ی عشق تر است

در این ساعات سکوت

نمیدانم کجای این شب تیره خوابیده ایی

اگر میدانستی چقدر محتاج نگاهت هستم

مرا در این بی ستارگی رها نمی کردی

صحبت از عشق نیست

صحبت از رنگ نگاه توست که مرا آواره ی دورترین کویر های تنهایی کرده

است

لحن آب را چه خوب میدانستی

و سخاوت باران در تمام تار وپودت موج می زد

ای سزاوار محبت

ای بزرگ .....ای بی نهایت

ای همه دار و ندارم ....

اعتبارم....

دیگر از خستگی هام خسته شدم

میدانی من امروز یک قیچی بزرگ برداشتم و نیمه ی دلم را بریدم

و در صندوق خاطره به امانت گذاشتم

اما عشقت در همان صندوقخانه نامم را فریاد میکند

ومن کر ترین و نا بینا ترین عاشق جهانم

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٤ ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت