راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

دیگر بر باران و علاقه هم امیدی نیست

 

تو به باغ بی تپش ستاره رفته ایی

 

و لبهایت هنوز تکرار میکنند:

 

دوستت دارم

 

دوستت دارم

 

دوستت دارم

 

و من پرواز میکنم

 

از کلماتت اوج میگیرم

 

تو در کجای نگاه مه آلودت مات مانده ایی؟

 

چشمان خمارت را به بارانها هم نمیدهم

 

بگذار در خلاء بی مرگی یکشنبه ها بپوسند

 

دیگر در انتهای آیینه انار نیست

 

درباغ دستهای تو غزل غزل شکوفه های سرخ رنگ انار می رویند

 

مرا به یاس و مریم پند مده

 

من مدهوش همان نگاه رویاییه تو هستم

 

میخواهم آخرین نگاه من پر از ترنم چشمان تو باشد

 

با نگاه تو زاده شوم

 

و با نگاه تو بمیرم

 

من بیشتر از هر دیوانه ایی عاشقم

 

و بیشتر از هر عاشقی دیوانه

 

ای مهبط سبز من

 

ای پیراهن سبز من

 

ای تولد سبز من

 

تو را به جان تمام غروبهای بیقراری

 

تو را به جان تمام پروازهای برجا مانده

 

دیگر از چکاوکها ننویس

 

من میخواهم قمری ماندگار بام تو باشم

 

از هجرت پرستوها نمیخواهم هیچ نتی در آوازم باشد

 

بگذار تا زیر برفهای سرد و سپید هم با گرمای قلبم

 

بام خانه ات را گرم کنم

 

من تنهاترین پرنده این آسمانم که به یکتاییه عشق ایمان دارد

 

گاهی که رنگ چشمان تو را گم می کنم 


 پاییز می شوم


 و باد لهجه ای زرد

 
 کشان کشان


سقوطم میدهد ٠٠٠تا سنگسار علاقه


همین کافی نیست که پلک نزنی ،عزیزم؟


حالا شب به نیمه های عقربه می رسد

 
 و من فکر می کنم دیروز سر انگشت پنجره


 روی کدام سطر کوچه بود


 که پاورچین و ساده


به آغوش تو ریختم


 راستی ، کجای شب بودی که خواب زمستان سفید شد ؟


پنجره پیش بینی کرده بود


 حالا در عمق زمستان


کبوتری با آوازی از جنس سیب


روی لب هایم آشیانه کرده


 کبوتری سبز که در آیینه پرواز می کند


چشم به راه کدام واژه از دهان دریایی ؟


 باور کن !


 هیچ ستاره ای قبل از آسمان متولد نشده


 نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور


به من نگاه کن!

 
 امروز پنجم پنجره است


 و من اندازه ی همین آسمان برهنه


دوستت دارم


دوس ت ت دارم

 

تو اگر لب تر کنی 


 دیر یا زود


 بارانی ام را می پوشم


و به دیدن باران های تمام روزهای هفته از سال نیامده می روم


 به خاطر تو ، عزیزم !

 
دیر یا زود


 آسمان را جواب می کنم ، دریا راخراب ٠٠٠


تو فقط لب تر کن

 
آه ، چه قدر خوبم من در این ساعت خوابیده

 
چه قدر خوبم


 وقتی که می گویی


 مراقب دختری که ته آیینه ات شاعر می شود باش!

 
 چه قدر خوبم


 وقتی که هر چند بی پرواز ، بی واژه ، بی اتفاق

 
اما هستی


 سبز و ساده و آرام


 می نشینی و از خورشید عریان دوشنبه ها حرف می زنی


 که ترس از سفر کبودش می کند


 و از هلال ماهی

 
 که در آیینه ام کاشته ام


 و ناشنیده می دانی

 
هر سال زمستان پر از عطر بابونه می شود


 نگاهم می کنی


دهانم طعم آبی می گیرد

 
 نگاهم می کنی


 آسمان بنفش می شود


بنفشه می بارد


دریا طعم نارنج می گیرد


نارنجی می شود


 نگاهم می کنی


 ساعت بیدار می شود


 عقربه ها راه می افتند


 به هشتاد می رسند


نگاه تو روی نت سی قفل می کند


 نگاه من کلید سل می شود


قفل را باز می کند


آه ، چه قدر خوبم


وقتی که بی پرواز ، بی واژه ، بی اتفاق


 اما هست

هست

 

هستی

 

هستم

 

سه شنبه /دوم/مهرماه/یکهزاروسیصد و هشتادو هفت

نوشته شده در دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧ ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت