راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

یاد سال های ناسروده که می افتم


هم بازی کودکی هایم تیله هایش را


 کنار آواز پروانه ها می بیند


 و با کشتی هایش


 ایوان شمعدانی ها را فرش می کند


 حالا فکر می کنم


چند سال از تیله ها بزرگتر شده ام ؟


 چند سال از کاشی ها ؟


سکوتی که از اردیبهشت کودکی ها


 تا امروز صبوری کرده می شکند


سکوتی سبز ، همرنگ تیله ها


 امروز دستم را گرفتی


 و تمام دنیای من کف دستهای تو جا ماند


این بار که دیدمت همراه دست هایت


 یک تیله ی کوچک سبز برایم بیاور

 
باور کن هنوز آن قدر کودکم


که تمام دنیایم در همان تیله ی سبز خلاصه می شود !


آه ... ستاره ی سبز من


صدای ساز می آید


عنکبوتی دارم


 که گاهی تار می زند

 
 می خواهم او را نشانت دهم


هم اتاقی من عنکبوت سبزی است


 که آواز پروانه ها و لبخند سنجاقک ها را شکار می کند


نمی دانی چه لذتی دارد


گهواره و گریه و خواب


آخر این فصل دوباره زاده می شوم

 
 با یک ستاره ی سبز در قلبم


و تیله ای سبز در دستم

 

 

تو سبز را به من آموختی 


 حالا از هردرختی سر بلند ترم


 دیروز  رکعت آخر باران دستم را بوسید


 و من عجیب دلم می خواست عشقم را واژه واژه لمس کنی


 نمی دانی چه قدر دلواپس پنجره ام


 وقتی خورشید از پیله ی آسمان در می آید


پنجره ام باید یاد بگیرد


 با چه کسانی به لهجه ی دیوار حرف بزند

 
 و چه وقت خورشید سوزنده را سرزنش کند


نمی دانم به کدام پرنده معتقدی


ولی تو را به جان هر چه چکاوک

 
پر آواز پروانه را نبند !


 هیچ کس آواز سبز پروانه ها را نمی فهمد


تو دیگر چرا؟


تو که از سلاله ی تابستانی


و با تمام رنگین کمان ها نسبت داری


 آسمان بالغ می شود


 هیچ کس نمی پرسد باران اهل شمال است


یاماه و ستاره


 وقتی که قبل از آمدن اجازه می گیرد

 
سلام می کند


 وای ، باران ، دلم برای لکنتت می سوزد

 

 نگاهم می کند باران 

 

 

 

نگاهی تر ، عاشق و مبهوت

 
 خوابت نبرد ، صبر کن 


 هنوز هم خیلی از مردم


 باران روی شانه ی چترشان جان می دهد !


 تو را به جان سیب ها

 
بیا برویم کمی از باران دلجویی کنیم


 بیا برویم از روی شانه ی یک شنبه چتر را برداریم


 سکوتی زلال زیر پیراهنم می وزد

 
 سکوتی از اردیبهشت کودکی ها


 که حوصله ی زمستان را سر برده


 خوابت برد ؟


 ببین دیوان پنجره را باز می کنم تا تفألی بر باد بزنم


 چرا نگرانی ؟


 نگران برهنگی پنجره ای یا آواز پروانه ها ؟


 شاید هم دل واپس عبور زمانی ؟


نه ، ستاره ی سبز من آسوده باش


 این دختر ساده تمام سال هایی را که گذشت


 به حساب همان سیب کال می نویسد


 وقتی که دیدمت کمی از بوی سازت را برایم کنار بگذار


 یک شنبه ما را گم نمی کند


شاید ما او را...ـ


خوابیدی گلم ؟


شب به خیر

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧ ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت