راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

ماه لیمویی سکوت کرده است ٠٠٠


 شب نقره ای ٠٠٠


 و من رنگ چشم های تو ٠٠٠


 حالا خورشید به سطر آخر رسیده !


 دیگر چشم هیچ درختی نمی بیند اگر سبز دروغ بگویی٠٠٠


 دیگر هیچ بارانی نیمه های شب را تر نمی کند ٠٠٠


 اگر دل تنگ کوچه ها را ورق بزنی ٠٠٠


کجایی که ببینی این دخترک کوچک ساده ٠٠٠

 

میخواست آسمانش را بتو تقدیم کند

 


آه ٠٠٠

چه قدر کسالت آور است ٠٠٠

 

نه ، فقط کسالت باد ٠٠٠


 صدای پنجره ی کوچکم را دورگه کرده !

 
 پس از آن روز بی همزاد 


 که تو را اواسط سطر سکوتش جا گذاشتم ٠٠٠


 تمام شنبه های بلوطی رنگ منتظر کسی بودم


 کسی که تویی ، تویی که هیچکسی نبودی

 

یا نه همه کسی بودی که من داشته ام ٠٠٠

 
 سکوت مرطوبی در گلوی من بی تاب ست


 تو حرف بزن !


 با کلماتی از جنس باورهای من


 حرف بزن !


 نگذار نهال تنهایی من بزرگ شود ٠٠٠


 آن قدر بزرگ که تمام شاخه هایش را کبوتر و کلمه بگیرد


 کجا رفت آن " سین " که به پرنده ی نام من می چسباندی


 و پرنده  مال آسمان تو می شد۰۰۰


 اگر می توانستم در این دقیقه ی شب گریه کنم


 سکوت همرنگ چشم هایت را می شکستم


و تن سکوت ماندگاررا سیاه می کردم


 کاش جای دوستت دارم ها اسیر گورکن ها می شدم


ولی نه !


 تو باور نکن ، من و پنجره و شب و سکوت

 
 تب سبزی داریم !


 تو باور نکن!

 

 وقتی باد در لابلای موهایم میپیچد

 

یاد دست های تومی افتم که بی مضراب چه زیبا موج می زدی

 

 و سراغ مضراب دریا را میگرفتی 

 

 که کبوتری روی آخرین دقیقه ی جمعه من نشست 

 

 یادش به خیر

آن روز بی همزاد 

 تب پاییز مرا گرفته

 و هذیان بوی زیتون پرورده می دهد!

 نه !۰۰۰

 

 نه این که فکر کنی سطر اول این شب بارانی 

 

سرفه های باد در دهان پنجره  ست!

 

 

 من همان دختری هستم که:

 

 می خواست آسمانش را با تو قسمت کند ۰۰۰

اما حالا تو تمام آسمانش هستی۰۰۰ 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧ ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت