راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

می پیچد و بالا می رود

در این شهر مه گرفته و بارونی

بازهم بغض شیشه ها

٠٠٠ومن

چه تنها می شوم گاهی !

می پیچد و بالا می رود

خاطرات رنگ باخته ام

مانند کهنه کرباسی بر تن

و من میگذارم چرخ بزند و احساسم را درگیر کند

میخواهم بدانم تا کجا بالا میرود

آیا به رسم بالهای پرواز اوج میگیرد یا٠٠٠

در همین آسمانهای حوالی آرام میگیرد

من به هر احساسم اجازه میدهم حرفش را در ذهنم زمزمه کند

وخود بیطرفانه قضاوت میکنم

میدانم در این گیرودار حقیقت را کشف خواهم کرد

هوا دم گرفته و خفه کننده شده

ومن در پناه خونه امن خود آرام پشت پنجره خاطراتم نشسته ام و ٠٠٠

طرحی میکشم !

یک خوشهء سرخ رنگ انگور !

از همون انگورهایی که خونه مادر بزرگ بود

درشت و شیرین

و صدای ترد شکستن جبه هایش زیر دندان شنیده میشد !

و پخش طعم شیرینش که دیگه نهایت نداشت !

ومن چقدر با زنبورها جنگیدم !

و چه  قدر گزیده شدم!

حتی یادمه یکبار سه روز تب کردم !

اما باز جنگ ادامه داشت !!!

چه روزهایی بودند٠٠٠

طرحم رنگ دارد

زیباست

 اما ٠٠٠

طعم ندارد

عطر ندارد

خونه ء مادر بزرگ رو ندارد

درست مثل خاطراتم

خاکستری و بی حادثه !

چه شباهتی !

اصلا چرا گذشته را مرور میکنیم؟

عبرت؟٠٠٠تجربه؟٠٠٠غم؟٠٠٠یا همه ء اینها؟!

در کتاب گذشته همه چیز نوشته شده اما٠٠٠

با طرحی بی رنگ !

هیجانی ندارد

یادمون رفته خیلی روزهایی که رویا بر ساقه لحظه هایمان می رویید٠٠٠

و گذشته آنچه که باید میگذشت

و من تمام میشوم در روزهایی چنین بی خاطره !

افسوس قلم موی نقاشیه من فقط طرح میکشد !

رنگ را به استعاره می آورد

وای اگر میشد درخت انار را در این ابعاد ساده جای داد٠٠٠

و چه میشد برای هیچ پرنده ایی قفس نکشید !

هوا دارد کم کم باز میشود

رقیق و نمناک اما هنوز کمی دلگیر !

اما من حالم خوب است

درست مثل یک خوشه ء انگور !

و آرامم مثل یک درخت سپیدار که بر فراز آسمان است !

آرامم


شکل تورهای کتان لباس‌های خواب


شکل یک آباژور کم نور


در سالنی متروک

 

 

آرامم


شکل چمدان لباس‌های زمستانی


شکل یک رومیزی که هزاربار

 شسته شده


روی بند خشک شده


روی میز پهن شده

 

 

آرامم


شکل مدادهای سفید مدادرنگی‌ها

آرامم


و به اشک‌هایم کاری ندارم

و دیگر ه ی چ

حالا بر من ببار

یا بخواه تا ببارم٠٠٠

بگذار در نگاه مردد تو به آرامش برسم!

چون پرنده طوفان در بستر تردید خاموش می شوم

نه غمگین نیستم

تنها خاطره مرور میکنم

من در آرامترین خونه ء دنیا ساکنم

ولی در شتاب موج می آیم و آرام بر خاک ساحل حل می شوم

هیچ طوفانی بر صخره سنگینم اثر نمی کند

قلب شیشه اییه من پنهان است

و هیچکس نمیداند این ساحل صخره ایی قلبی از شیشه دارد !

خاطراتم دود میشوند و در آسمان قلبم خاموش میشوند

شعله هایشان کم نور و ناپیدا شدند

چشمانم را که باز میکنم

خوشه ء انگور خاموش و خوشرنگ جلویم نشسته است

یا نه از پرواز آمده است

از خونه ء مادر بزرگ

دستهای مادر بزرگ را حس میکنم

دستهایی که موهایم را می بافتند و شعر میخواندند

آری دستهایش شعر میخواندند

شعر عشق و تنهایی٠٠٠٠

راستی را چه روزهایی بودند

سر ظهر ها آب تنی

بعدش خوابی عمیق مانند مردگان٠٠٠٠

و بعد دوباره  شیطونی !

و نگاههای آبی مادر بزرگ

و عصر های تابستون عجب خوشمزه بودند نون و پنیر و گوجه٠٠٠

و عطر ریحان تازه چیده شده

چه کودکیه زیبایی بود و قتی بر درخت توت چیره میشدی٠٠٠٠

و بچه ها اون پایین داد میزند که :

برای ما هم بریز٠٠٠٠

این تقصیر من نبود اگر اونا بلد نبودند از درخت بالا بروند!

چه روزهایی !

خوشحالم که کودکی ام را نباختم

من همیشه دوست دارم کودکانه ام را بیاد بیاورم

بچه ها ساده اند

بچه ها صادقند

و کاش کودکی با رشد قد تمام نمیشد

هر چند ما همیشه از کوچه کودکی ها زود عبور میکنیم

اما خاطرات بازی هایمان در یادمان میماند

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧ ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت