راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

گاهی تنهایی صورت سرد خود را بر گونه هایم می چسباند

من از نسلی هستم که نامم را عصیانگر نهاده اند

چه میدانم شاید بعد از من مرا عاشق بنامند !

ما شیفته هایی هستیم که در رازی پنهان غوطه میخوریم

ابرهای خاکستری چشمانمان هرگز نخواهد گذاشت دورها را ببینیم

هر چند که دورها بسیار نزدیکند !

بقول فروغ عزیزم :

پرنده ایی که مرده بود بمن پند داد ٠٠٠که پرواز را بخاطر بسپارم

پرنده را مرگ در آغوش میگیرد

اما پرواز او بر آسمان نقش می بندد

آسمان لبریز از پروازهای بر باد رفته است

دیگر نمی خواهم بر آنچه باید باشد و نیست

افسوس بخورم

تو نیستی

رفته ایی

٠٠٠و تمام دنیا رفته است

چه تفاوتی دارد این آبی بلند را که اگر پرستویی مهاجر٠٠٠

 در رگهایش خون پرواز٠٠٠

 خشکیده باشد؟

من گریستم

شکستم

اما

هنوز هستم!

چقدر دلم برای پاییز تنگ ست

پاییز رنگارنگ

پاییز برگ در برگ ٠٠٠٠نقاشی بزرگ طبیعت

روزهاست این زمزمه را مدام تکرار میکنم :

ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

یاد گرفته ام که عشق هرگز نمیمیرد !

 اما من فکر میکنم

عشق هم مثل قانون مواد است

عشق هرگز نمیمیرد بلکه از شکلی به شکل دیگری تبدیل می شود !

و نفرت هم مرحله ایی از مراحل عشق است !

باور نداری؟

بیازمای و ببین

و در این آزمون و خطا

اگر به نفرت رسیدی

مرا خبر کن !!!

دیگه زیاد فرقی نداره

چه روزهایی که با غم تو گذشتند

تمام نگاه هایی که در تاریکی رفتند

و من همیشه به انتها اندیشیده ام

انتهای کوچه ایی که تو بی محابا رفتی

و نگاه من که در تاریکی رها شد

چرا باران را انکار میکنیم؟

باران از خورشید جدا نیست !

اشک تنهاییه خورشیده

خورشید با همه بزرگیش همیشه تنهاست

چون هیچ ستاره ایی توان همراهی اش را ندارد !

و باران نمایش تنهاییه اوست

من در تمام این راه تو را بیاد خواهم داشت

فردا منتظر من ست

و من چشمهایم را میبندم ۰۰۰

نبینم

نشنوم

و ندانم ۰۰۰

این آرزو را بر باد می دهم

و تو را فراموش میکنم

هر چند فراموشی تو ۰۰۰

پایان تمام منست !

بهترین چیزی که تقدیم تو میکنم این شعر فروغ عزیزم هستش :


من از تو میمردم


اما تو زندگانی من بودی


تو با من میرفتی


تو در من میخواندی


وقتی که من خیابانها را


بی هیچ مقصدی میپیمودم


تو با من میرفتی


تو در من میخواندی




تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را


به صبح پنجره دعوت میکردی


وقتی که شب مکرر میشد


وقتی که شب تمام نمیشد


تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را


به صبح پنجره دعوت میکردی


تو با چراغهایت میآمدی به کوچهء ما


تو با چراغهایت میآمدی


وقتی که بچه ها میرفتند


و خوشه های اقاقی میخوابیدند


و من در آینه تنها میماندم


تو با چراغهایت میآمدی ....


تو دستهایت را میبخشیدی


تو چشمهایت را میبخشیدی


تو مهربانیت را میبخشیدی


وقتی که من گرسنه بودم


تو زندگانیت را میبخشیدی


تو مثل نور سخی بودی


تو لاله ها را میچیدی


و گیسوانم را میپوشاندی


وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند


تو لاله ها را میچیدی

وقتی که من دیگر


چیزی نداشتم که بگویم

و گوش میدادی


به خون من که ناله کنان میرفت


و عشق من که گریه کنان میمرد


تو گوش میدادی


اما مرا نمیدیدی 

 

 

**** 

زندگی را۰۰۰۰عاشقانه زندگی کن

همیشه در تنهایی ام که کم هم نیستند

تو با من هستی

من آن نیمه تو هستم که از روی سرگردانی رهایش ساختی

تا چه زمانی باید منتظرت بمانم؟

آیا نگاه تو مرا خواهد دید؟

یا همچنان در همان عشق اسطوره ایی خواهم خفت؟

بگذار یکبار برای همیشه ها بگویم :

دوستت دارم

دوستت دارم چون تو نیز مثل ِ مثل خودم هستی

یگانه و یکتا تا نهایت یک خوشه  ء پاک رسته در دورترین بیشه ء سبز

و من میدانم روزی فرا خواهد رسید که روز ما خواهد بود۰۰۰

تا هر لحظه ۰۰۰لحظهء انتظار تو را به باران میدهم

تا مهربانیت را ببارد

تا تنهاییت را بگرید

 تا خشمت را فریاد کشد

پس ای پیدای نا پیدای من

زندگی را ۰۰۰عاشقانه زندگی کن

و تمام دردهایت را چون کلیدی کوچک در دریای صبر رها کن

بگذار آفتاب هر روز از چشمهایت بتابد

و بدان این کوچه هرگز بن بست نبوده

انتهای این کوچه به همون باغهایی منتهی میشود

که کافیست دستی برای بالا رفتن از دیوارش قلاب شود

و من از گوشه ء این دیوار فرتوت بالا رفته ام

و میدانم مرگ هرگز پایان کبوتر نیست

و اشک پایان عشق

و میدانم روزی تو را خواهم دید

و میخواهم تو همان دستی باشی که قلاب ِ رهایی ما از این بن بست خیالی باشد !

بگذار بر برکه خاموش این رویای نجیب نامت را بنویسم

نام سعید و خجسته ات را

پس ای پر پروازم

در این هبوط تنهایی

آسمان را بیادم بیاور

آسمانی که پر از پروازهای بر باد رفته است

و پرنده هایی که در قفس بدنیا آمده اند اما۰۰۰

به حکم غریزه ء پرواز ۰۰۰راه آسمان را و آسمانی شدن را میدانند

وما همان نسل عصیانگریم که ویرانگرانه۰۰۰

بر بالهایمان زخم می زنیم

به پرواز ایمان بیاوریم

و به دستهایمان که جدا از هم ولی۰۰۰

تمام پوست شبهایمان را لمس میکنند

و ما همان پرنده هایی هستیم که بر قانون جاذبه لبخند خواهیم زد

 تو چه خیال نازکی بودی۰۰۰مثل حریر نازک محبت۰۰۰

 

نوشته شده در چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧ ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت