راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

وقتی بیدار شدم هنوز چشمهایم بسته بودند

که پاهایم زمین سخت را لمس کردند

مثل برق فکرم شروع به کار میکند

حتی در خواب هم مشغوله !

چشمهامو باز میکنم

اتاقم آرام سلام میکند

مثل همیشه اول پنجره را باز میکنم

و نفسی عمیق٠٠٠

بوی نم باران همه اتاقم رو پر میکنه

من عاشق روزهای بارونی هستم

اونهم اگه تعطیل باشه٠٠٠

راستش این روزها خیلی ساکن و ساکتند !

انگار همیشه در بغضی عجیب غوطه ور هستند !

گاهی یادم میاد من یک عالمه کار دارم ٠٠٠و گاهی حوصله هیچ کاری رو ندارم

سرمو توی بالش میبرم و کاش میتونستم بخوابم !

از جلوی آینه که رد میشم خودمو نگاه نمیکنم

کاری با خودم ندارم !

ولی حالم خوبه !

مثل همون پلنگی که به شکار ماه رفت و ٠٠٠

چه مغرورم وقتی نمیتونم بگم چقدر دوستش داشتم !

و چه بیرحمم که قلبم را در زندانی سنگین محصور کرده ام !

کجاست آن لطافتی که با وجودم آمیخته بود؟

من در کدام حس نا پیدا گم شدم؟

چرا اینگونه ام؟

من با تمام روشنی ها الفتی دیرینه داشتم

حالا بر بلندای کوه تنهایی ام آشیان دارم

هیچکس چون او نتوانسته بود مرا دگرگون کند

هیچکس بر من  هیچ اثری نگذاشت

نمیدونم شاید نیمه گمشده ام را باز گم کرده ام !

چرا در این میان قلبم را قربانی کردم؟

غرورم سرمست پیروزی ٠٠٠فاتحانه بر قله نشسته است !

تب میکنم تا بشکنم

تا بفهمم که اشتباه کرده ام

تا بدانم که دل را نباید قربانی کرد

یادم نمیاد هیچوقت اینچنین شده باشم

روزها خیلی کند میگذرند

نوشتن پایان نامه ام فرصت خوبی بود برای فراموشی ٠٠٠

اما خب آنهم تمام شد٠٠٠

من حالا اینجا هستم تا بفهمم : برای عشق غرور را باید شکست

این تمام تجربه ء من از داستان عبورم از این گرداب بود

یادم باشد

دیگر هرگز در مسیری نیافتم که طوفان در پیش رو داشته باشد !

گاهی باید کمی ترسید٠٠٠

من باید می ترسیدم !!!

و کاش اون موقع میترسیدم 000

تا حالا اینطور سرگردان نباشم

اما من با شناختی که از خود دارم

میدانم که میتوانم دوام بیارم

چون عقابی قوی بر بلندای کوهی ستبرهستم !

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت