راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

آره میدونم ! 

همین دیروز بود که آپدیت کردم !

اما من این آپدیتها نیستم !

من خود را زیر خروارها بایدها پنهان کرده ام

بایدهایی که قبولشان ندارم

میدونم یه کمی سخته

اما شاید اینهم یه جور گذشتن لحظه هاست

لحظه هایی که من جسارتی برای تعویضشان ندارم

مثل دست و پا بسته ایی که به اندک جیره ء زندانبان خویش قانع ست !

اما در دل آفتاب را میشناسد

میداند باران یعنی چه

و طعم عشق را چشیده است

فقط

فقط نمیتواند دستهایش را از این بندهای نامرئی ای که بر تار و پودش تنیده شده

باز کند

نه این هیچ تقصیر مهتاب نیست که با شب من راه نیومد

یا خزان که در برابر سبزی وجودم کوتاه نیومد

برگهای درختم را زرد و لرزان ساخت و٠٠٠٠خلاص

A Full Moon Rising

اصلا چرا باید دنبال مقصر بگردم؟

دیگر چه فایده دارد؟

در لحظه

آره لحظه هایی که باید تمام میشدم زیستم !

در ثانیه هایی که باید میزستم ٠٠٠٠تمام شدم !

نه گیجم و نه خواب زده !

باران را در پشت شیشه ها زندانی کرده ام تا دیگر بوی تو را برایم زنده نکند

آره تو بوی بارون میدادی

بوی خاک و من دنبال تو۰۰۰ آسمانها را سیر میکردم !

مصلوب آسمان بودم چون کبوتری که جز آبی ها را نمی شناسد !

و تو روی زمین ٠٠٠٠

و عشقی را می جستی که در دستانت جا بگیرد !

و من عشقی را آرزو میکردم که بتواند یک آسمان به من هدیه دهد !

و یا حتی بالاتر ٠٠٠٠آسمانها را برایم بگشاید

و من گیج شدم و ترسیدم !

و باختم !

به همین سادگی !

و حالا من به زمین آمدم و تو نیستی !

به سرزمینی دیگر با هویتی ناشناس تر از قبل

سایه بودی و به ناشناخته ها پیوستی

این نه گستاخی من که جسارت عشقه که به من توان از تو حرف زدن را میدهد !

من نامش را عشق میگذارم ٠٠٠٠تو هرچی دوست داری بگو !

اگر عشق نبود فراموش میشد !

من با همه طوفانها در آمیختم

از دل سایه ها گذشتم

تا تو را فراموش کنم

اما نشد !

نشد که بشه ٠٠٠٠

این نامه ایی به آشنا ترین ناشناس قلبم بود

                                                  نوزدهم / خرداد ماه/ یکهزار و سیصد و هشتاد وهفت

نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧ ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت