راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

گوشهایم را تیز کردم

ولی جوابی نیامد

یادت هست؟

آن روز گفتی به من

”صدایم کن

صدای تو خوب است“

صدایت کردم

بلند و رسا

چنان فریاد کشیدم

که پنجره های دلم لرزید

آی کجایی کجا؟

چرا هر چه فریاد می زنم

دور تر می شوی؟

چرا هر چه دستم را دراز می کنم

نمی توانم

دلت را لمس کنم

مگر نگفتی تو

صدایم کن؟

با ناله و درخواست

صدایت می کنم ولی دریغا٠٠٠٠

نه!!! تو دور شده ای از من

دیگر صدایم را نمی شنوی

دیگر آوای غم آلود حنجره ام را نمی خوانی

دیگر طپش حزن انگیز قلبم را نمی بینی

نه!!! تو دور شده ای از من ٠٠٠

اما من

پچ پچ آهنگین تو را

با هزاران فاصله

با هزاران سنگ که بر راه ریخته ای

از ژرفای دل آهنینت می خوانم

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧ ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت