راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

نه چیزی را فراموش میکنم و نه بیاد می سپارم !

بسی برادر در سوتان دارم،


در جنوب، که در صحن صومعه ها تمشک بنان می رویند


می دانم تندیس مریم ها شان چه انسانی نقش شده اند،


و اغلب در رؤیای تیسینی جوانم


که به دستیاری شان خداوند اخگر می شود

و آنگاه که در خویش خم می شوم نیز:


خدایم تاریک است، چونان بافه ای


از صدها ریشه که خموشانه می نوشد


جز این چیزی نمی دانم، که خویش را تنها


از گرمایش بر می کشم، زیرا که شاخسارانم به تمامی


در ژرفا می آسایند و تنها، در باد می جنبند۰۰۰

 


 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت