راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

 

آنگاه خم می شود ضربه ی ساعت و می نوازدم


با ضربه ی فلزی زلالش:


خاطرم می لرزد... احساس می کنم: می توانم


و روز متجسم را لمس می کنم

پیش از آنکه بنگرمش، چیزی هنوز به کمال نبود،


شدنی، خاموش ایستاد!


عدم برایم بس ناچیز است، با این همه دوستش می داشتم


که گاه بر زمینه ی زرین و فراخ


خود را بر می کشد، و نمی دانم


روان کیست که از هم می گسلد...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٧ ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت