راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...



 روزی روزگاری رنگهای جهان با هم دعوایشان  شد۰۰
هر یک ادعایشان شد از دیگری بهتر است !
******
رنگ سبز می گفت :
معلوم است من مهم ترین نگ هستم !
من نشانه ء زندگی هستم ۰۰۰به همین دلیل جنگلها سبزند۰۰۰برگها۰۰۰سبزه زاران ۰۰۰
بدون من همه موجودات از بین میروند ۰۰۰
******
رنگ آبی وسط حرف او پرید و گفت :
تو فقط به زمین نگاه میکنی۰۰۰
بهتر است نگاهی به آسمان و دریاها هم بیندازی
آسمان مظهر صلح و صفا و پاکیست
******
رنگ زرد پوزخندی زد وگفت :
شما خیلی خودتان را مهم در نظر گرفته اید !
من شادمانی و گرما و حیات را برای دنیا به ارمغان می آورم !
خورشیدم !
گل آفتابگردانم !
هر وقت به یک گل آفتاب گردان نگاه میکنید ۰۰۰کل جهان به شمالبخند می زند۰۰۰

******
رنگ نارنجی فریاد کشید :
من رنگ سلامتی و قدرت هستم !
ممکن است کمیاب باشم ولی ارزش زیادی دارم ۰۰۰
من همیشه ظاهر نمی شوم ولی وقتی در هنگام طلوع و یا غروب خورشید در آسمان نمایان
میشوم ۰۰۰زیبایی و ابهت من آنچنان آشکار میگردد که هیچکسی بیاد شما نمی افتد !

******
رنگ قرمز که تحمل خود را از دست داده بود گفت :
من حاکم و فرمانده همه شما هستم !
من رنگ عشقم۰۰۰رنگ مایه حیاتم : خون
گل سرخ را از وجود من دارید
رنگ احساسی لطیفم بنام عشق !
بدون من جهان خالی و بی معناست !
******
رنگ بنفش با نگاهی نافذ همه را به سکوت وادار کرد !
آنگاه گفت:
من رنگ وفاداری و رویا هستم
قدرت در ذراتم موج میزند!
فرمانده ها و بزرگان همیشه مرا انتخاب میکنند !
چون نشانه ء فرهیختگی و برتری هستم ۰۰۰
مردم هیچگاه نسبت به من دچار تردید نمی شوند و همیشه به حرفهایم گوش میدهند !
چون رنگ رویا هایشان هستم !
******
سرانجام رنگ نیلی به سخن در آمد :
به من فکر کنید ۰۰۰من رنگ سکوتم !
شما به ندرت به من توجه میکنید ولی بدون من همه چیز مصنوعی بنظر می رسد !
من نشانگر عقل و اندیشه هستم
من رنگ بامداد و اعماق آبها واوج آسمانها هستم
شما برای آرامش و تعمق به من نیاز دارید۰۰۰۰
 
و همچنان اختلاف بین رنگها ادامه داشت ۰۰۰ناگهان آذرخشی در آسمان نمایان شد
و بدنبال آن صدای رعد و سپس برقی آسمان را فرا گرفت !
و۰۰۰۰باران
رنگها از ترس خم شدند و بیکدیگر چسبیدند !
باران با صدای لطیف و زیبایش به آنها گفت :
شما هر یک منحصر بفرد و متفاوت اما وابسته بهم هستید
دستان یکدیگر را بگیرید !
رنگها بهم نگاه کردند و لبخند زدند
باران ادامه داد :
شما از این به بعد مکمل من خواهید بود !
و پس از بارش من با هم و در کنار هم ظاهر خواهید شد !
سپس باران چشمهای روشنش را به آنها دوخت و گفت :
نامتان را رنگین کمان میگذارم تا در بی نامی حیاتی تازه به جهان ببخشید
از آن پس ۰۰۰از ازل ۰۰۰رنگها در چیدمانی جدید خود را بر بالا ترین اوجها نمایان نمودند
۰۰۰۰۰و در آسمان قلب هر یک از ما رنگین کمانیست بنام احساس
احساسهایی با رنگهایی متفاوت اما وابسته و پیوسته به چیزی که آن را زندگی می نامیم !
روزهایتان آفتابی و دلهایتان به لطافت باران۰۰۰۰
و قلبهایتان به سخاوت آسمان۰۰۰
و رنگ زندگی تان همیشه سبز باد

نوشته شده در یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت