راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...


                                        
                  همه ستاره دارند و من هنوز ۰۰۰۰

شبی در میان اشکهایم ستاره ای را دیدم باخود گفتم او ستاره ی من است


نمی دانم چرا او هم از کوچه خلوت گونه هایم زود پر زد ۰۰۰


اکنون عمریست من کوچه گونه هایم را خیس میکنم تا شاید دوباره برگردد۰۰۰


اما باز ...همه ستاره دارند ومن۰۰۰


بی ستاره هستم۰۰۰




قفس داران سکوتم را شکستند


 دل دائم صبورم را شکستند


 به جرم پا به پای عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند


 مرا از خلوتم بیرون کشیدند چه بی پروا حضورم را شکستند


 تمنا در نگاهم موج می زد ولی رویای دورم را شکستند


۰۰۰۰۰۰۰

این تکراریست در مکررات زندگی۰۰۰!


میزنند و میشکنند و ویران میکنند۰۰۰۰.

و ما هیچ۰۰۰۰ما نگاه !

چیزی نیست که ندانید ۰۰۰

 
داستان همون داستان همیشگیه۰۰۰۰

 
و قربانی یک دل است !

و تو فقط نگاه کن !

ن گ ا ه

۰۰۰۰۰۰

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم
 
اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن !

تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد
 
مرا به اوج می برد

مرا به دام میکشد
 
نگاه کن !

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها ز ابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من!

ببربه شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره  می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن !

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
 
ستاره چین برکه های شب شدم
 
چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو !

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن!

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو
 
لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن !

تو میدمی و آفتاب می شود

(این شعر را به نگاه خاموش تو تقدیم میکنم )
 
من غمگین هستم چرا باید دروغ بگویم؟

چرا در خود چنان غرق نشوم که نیست شوم؟

چه لزومی دارد برج عاج غرورم را ویران نکنم؟

چرا در این حریر سبز ؛  تنهایی ام را آتش نزنم؟

میدانم۰۰۰۰میدانم ۰۰۰۰من نباید بشکنم !

من حق گریه کردن ندارم ۰۰۰چون

چون نگاه هایی در پی من هستند که با اشک من می شکنند۰۰۰ولی

پس من چطور فریاد بزنم؟
چطور گریه کنم؟

                       دوم / اسفند ماه/ یکهزار و سیصد و هشتاد و شش

نوشته شده در چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦ ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت