راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

من او را رها كردم۰۰۰

و چقدر سخت است عزيزترينت را رها كني۰۰۰

اما من آنقدر اورا دوست دارم

كه او را رها مي خواهم۰۰۰

رها از تمامي بند ها و زنجير ها۰۰۰

هر چند او هيچ وقت در بند من گرفتار نبود۰۰۰

چرا كه من خود اينگونه خواستم۰۰۰

و هيچگاه بخاطر هميشه بودن با او

براي او بندي نساختم۰۰۰

اما او در بند خود گرفتار بود

اي كاش از خود رها شود۰۰۰

همانگونه كه من با او از خود رها شدم

رهاتر از پرنده۰۰۰

دیگر مپرس چرا خاکستری ام !

روزهاست اندوهی

سخت می فشارد قلبم را

مرا دیگر یارای نبرد نیست

بر زانو افتاده

با دستانی خالی

فریادهای عاصی

که به آسمان نرسیده

قطره قطره سکوت می شوند

بر سرم می ریزند

روزها تو می گفتی

تا دیروز من

که می توانم نگه دارم دستی دیگر را

چرا که کسی دست مرا گرفته است

به زندگی پیوندم داده است

امروز می گویم

دستانم رها شده است

دستانت را به دیگری می سپارم

تنها سقوط می کنم

دستی اگر دستم گرفت

هنوز آدمیانی

بر این زمین خاکی
 
می زیند

نوشته شده در یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦ ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت