راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

هر چيز در دنيا شبيه خودش فکر ميکند ۰۰۰

 شبيه خودش زندگي ميکند ۰۰۰

 شبيه خودش مي انديشد۰۰۰

 من هم شبيه به خودم به خودم فکر ميکنم ۰۰۰

شبيه خودم عاشق مي شوم ۰۰۰

شبيه خودم گريه مي کنم۰۰۰

 باور کن من چيزي جز خودم نيستم که مي خواستم همان باشم که تو مي خواستي۰۰۰


زمان که از کنارم گذشت تازه فهميدم چيزي که دست هاي گذشته ام را پر از اتفاق سربلندي

مي کند همين ماندن کنار خويشتن است۰۰۰

 خيلي دوست داشتم دفتر آسمان را با برگ هاي پر از ستاره اش براي تو ورق بزنم و

مهتابي ترين شعر را براي تو بسرايم ۰۰۰

هميشه در من تنديسي به نام ترس بود ترسي به نام نديدن تو۰۰۰

باور کن هميشه رويا هاي آدمي نه انتها دارند نه آغازي که بتوان آن ها را کم رنگ يا از

ياد برد ۰۰۰

ناگزير بودم در اين باران از همه سو ، زير چتر رويا هايت دوستت دارم ها را قدم بزنم !

آه چه زيبايي سبزي دنياي مرا نفس مي کشد۰۰۰


دلم ميخواهد هيچ متن نگفته اي سطر هاي فکرم را خط خطي نکند !


عشق من ؛

 عشق تکرار نامکرريست ۰۰۰

مثل ريزش باران مثل تو که وقتي در من جاري مي شوي عطر تمام گلهاي دنيا در تنم

گلدان هاي خاطره را بيدار مي کند۰۰۰

عشق مثل ديوانه ايست که از درخت حس با لا مي رود و از بالاي درخت براي اتفاق

زلالش که همان معشوق باشد سرخ ترين سيب را مي چيند.مي دانم از عشق سطر شدن

شايد کار من نباشد اما عاشق به قول  سهراب ، مثل يک ماهي است که در درياي دچار

گرفتار است۰۰۰


شادابي ِ بي وصفي با من راه مي رود ؛

 زيرا تو با نگاه هاي زمستان زده ات  سردي هزار دي را به من هديه کردي۰۰۰


شادابي ِ بي  وصفي کنارم جاريست زيرا تو با ماندن رو به رفتنت عميق ترين دره زخم را

در  اين کوه هميشه عاشق ماندگار کردي ۰۰۰

به لحظه هايم خنديدي و مثل حجم نمک بر زخم دهان باز کرده ام انگشت گذاشتي۰۰۰

هميشه دستهاي مسموم خيانت از پشت کوه اعتماد را خنجر زده است ۰۰۰

بغض کبودي گلويم را خيس درد کرده است ۰۰۰

چشم هايم پر از فانوسک هاي روشن اشک اند۰۰۰

روحم در تنم به خلسه اي عجيب فرو رفته است۰۰۰


نمي توانم ابر بيانم را بر سرزمين گفتن ببارانم و از سوئي ديگر نمي توانم سنگيني سکوت

را در کنار خودم اعتراف کنم۰۰۰


قلبم بوی عشق تورا گرفته۰۰۰


فکر نمي کنم يک بار ديگر تحملم کناربرود و آن حس دوباره عاشقي دستم را بگيرد۰۰

حتي اگر دوباره عاشق شوم

کاري کردي که هر کجا قدم مي گذارم چشم هايت رو به رويم را پر ميکند از شکل سليس

خودت !

گويي عشق فرمان داده به تو فکر کنم.خوب من باور کن چه بخواهيم چه نخواهيم زمان

دانش غريزي اش را در انسان به تماشا مي گذارد؛ يعني زمان نه منتظر من نه منتظر

تومي ماند ۰۰۰

زمان روي انتظار ما پا مي گذارد و ما روي قلبهای همديگر۰۰۰

راستي کدام يک زودتر به مقصد مي رسيم ؟ من يا تو يا زمان؟؟؟؟۰۰۰

>>>>تنهاترین پرنده <<<<

یکشنبه / دوم دی ماه

نوشته شده در یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦ ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت