راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

ایستادم

راه رفتم

دویدم

پریدم

اما۰۰۰۰

نتوانستم پرواز کنم !

یادش بخیر روزهایی که وقتی به اینجا می رسیدم کلی حرف برای نوشتن وگفتن داشتم

روزهایی که به پندارم سبز بودند

۰۰۰۰

روبروی آینه

نمیدونم چرا خود را نمی دیدم !

فقط می بافتم موهایم را

ناگاه خیره موندم !

چشمهایم دیگر برق نمیزنند

راستی چند وقته اینجوری شده؟

نمیدانم ۰۰۰

رنگ چشمهایم مهیب شده

مثل یک جنگل تاریک

ساکت۰۰۰سرد

خیره به خودم نگاه میکردم

بافته هایم۰۰۰۰

زندگی آیا بافتن آینده نیست؟

خسته ام۰۰۰

بافته هایم را آرام آرام باز میکنم

من بدنبال هیچ هم نیستم۰۰۰

بافته هایی که خود ساخته بودم

و رها شدم۰۰۰

سخت نبود

کافیه باور کنی که توقعی نداشته باشی

اینجوری حالت بهتر میشه

ماه هم میدونه تنهاست

با این همه ستاره ۰۰۰۰

در وجودش تنهاست

تنهای تنها

و اگر این تنهایی نبود ماه اینقدر زیبا نبود !

از خورشید پرسیدم این نور چیست؟

او گفت:

که هزاران سال است که در عشق ماه می سوزم و هر طلوع

به خودم قول می دهم که دیگر امشب غروب نمی کنم تا عشقم

را به ماه پیشکش کنم

اما صد افسوس........!

هر شب ماه دیر تر می آید 

میخوام بگم

گرچه خسته ام

گرچه تنهایم

اما غمگین نیستم !

اینها رو نمیشه نگفت

میدونی دق می کنی اگه نگی۰۰۰۰

حالا میخوام به نگاهم ۰۰۰نگاه کنم

طفلکی مدتهاست که توی برزخ اسیر شده

و دستهایم که گاهی بر شیارهای روحم زخمه میزد

حالا اسیر ننوشتنها شده

سرم پایین است

اشک جزیره چشمهایم را فتح میکند

و از این همه داغ شیاری سرد بر صورتم بجا میگذارد

دوباره به آینه نگاه میکنم

حالا خود را می شناسم !

می شناسم؟

زیرو رو میکنم

و۰۰۰۰

بماند برای روزی دیگر !

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت