راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

نشسته ام در انتهای سیاهی چشمان غارتگر شب

نمی دانم کدام ستاره ی پلید تیر خورده  ای آسمان آبی آرزوهایم را غرق در سکوت و ابهام

 کرد۰۰۰

به ظلمت بی انتهایش خیره می شوم

جز تنهایی و تنهایی و تنهایی نمی یابم

 تو را با تمام وجود می طلبم اما ۰۰۰

نه ستاره ای هست نه آسمانی نه ابری۰۰۰

می نالم و به مظلومیت خویش می گریم  و به تنهاییم لعنت می فرستم

و بر می خیزم

بر می خیزم و راهی می شوم

قدم در هراس انگیزترین جاده ی پر ابهام زندگی می گذارم و بی پناهیم را با تمام وجود فریاد

می زنم۰۰۰

حس غربتی عجیب سراسر وجودم را فرا گرفته

نمی دانی که اشک هایم چه کودکانه سر ذوق آمده اند

در خود می شکنم و با هر شکست فاصله ای بر می چینم

هر بار به پایان نزدیک تر می شوم

با هر قدم می روم که جاودانه شوم

می روم که دیگر نباشم

می شکنم و با هر شکست تو را فریاد می زنم

نازنینم کاش می دانستی که من کیستم

من از عصر آهن و دودم اما تو از سرزمین عشق و نور

من  مدفون لجن زاری بی خاصیتم اما تو ساکن بهشتی آسمانی

من هراس نهفته در کابوس های جوانیم اما تو زیباترین رویای کودکی

و من احساسم۰۰۰

۰۰۰۰۰۰

من۰۰۰

تو۰۰۰

تو آغازی و من تمام پایان های روزگارم

و من اینگونه غریب و اینچنین نا گزیر

به دنبال دست نوازشی بودم

آغوشی که مرا به مهر بانی بفشارد

 

و وجودم را سرشار از آغازی دوباره سازد

قلبی که پناهم دهد.پناهی که در آن دگر بار زاده شوم

زاده شوم و فریاد بر آورم

اما نه امیدی نه سر پناهی

اطرافیانم همه بیگانه گشته اند

گرگان گرسنه ای که مرا چون آهویی در بند می بینند

اینان کرکس صفتان روزگارند و من پرنده ای بی کس در لانه ای پوشالی

۰۰۰

اینان نمی دانند که ۳۰ روز مانده به پایان فصل سرد

پایان لحظه های هراس و شکست و درد۰۰۰

آری ۳۰ روز مانده به پایان فصل سرد۰۰۰

قطار می‌رود۰۰۰

۰۰۰
تو می‌روی۰۰۰


تمام ایستگاه می‌رود۰۰۰

 
و من چقدر ساده‌ام !

كه سالهای سال

در انتظار تو

كنار این قطار رفته ایستاده‌ام...

و همچنان

به نرده‌های ایستگاه رفته 

تكیه داده‌ام !
زنده یاد :
 
قيصر امين پور
نوشته شده در یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦ ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت