راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

بازهم صدا۰۰۰

صدایی که چون یک بازیگر۰۰۰

خلق می کند لحن خوش واژه را۰۰۰

در قاب عشق و اعتراض۰۰۰

سکوت و فریاد !

و اینست تمام آنچه که باید باشد۰۰۰۰

این بار تو بغض واژه بودی که۰۰۰

به خدایت سپردم تا ببخشد تو را۰۰۰۰

به خاطر تمام آنچه که از حرمت عشق شکستی۰۰۰۰

و این نهایت تمام آن چیزیست که می آزرد مرا۰۰۰

و چون استخوانی در گلویم مانده بود۰۰۰

و یا نه !

چون خنجری بر قلبم۰۰۰

و این تفاوتی آنچنان با هم ندارد

که اگر بگویم خنجر یا استخوان

که هر یک میگدازد و نابود میکند

یکی با سکوت و دیگری با فریاد

که همه نمایش درد و اعتراض و تنهایی اند

و من در هجوم این همه خالی

با خنجری زیسته ام

که هر لحظه توانم را به نیستی کشیده است

و در نهایت هنوز زنده ام

۰۰۰۰۰۰۰۰

کسی بغض دل را به باران نگفت

پریشانیم را به طوفان نگفت

غزل های دلتنگیم را کسی                     

برای غروب بیابان نگفت

برفت آفتاب از حوالی ما

کسی از عبور زمستان نگفت

دل من گرفت از کویر عطش

کسی از نفس های باران نگفت

رمه از تبانی تازی وگرگ

به تنگ آمد و هیچکس به چوپان نگفت

شب آمد به پایان بانگ خروس

پیام سحر را از ایوان نگفت

ز آواز کوچه دل شیشه ریخت

کسی تسلیت به خیابان نگفت

 ۰۰۰۰

 و من هنوز در ابتدای یک آوازم که سکوت اولین نُت آنست۰۰۰

نوشته شده در جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت