راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

ناگهان چقدر زود دیر می شود...


خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری


شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری


لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن


خاطرات بایگانی،زندگی های اداری


آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین


سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری


با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته


خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری


صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده


خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری


عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی


پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری


رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:


شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

زندگی های قاچاقی !

آدما دارند یواشکی زندگی میکنند۰۰۰

نمیدونم شاید مثل زیپ کردن فایل زندگی هم خلاصه شده۰۰۰

شما میدونید چرا؟

چرا همه چی Fast FooD شده؟

چرا بجای بالا رفتن از کوه ۰۰۰تله کابین سوار میشیم؟

چرا مهمون نوازی با تجملات پوچ قاطی شده؟

راستی این ظرفهای یه بار مصرف از کجا پیدا شد؟

میدونید هر ظرف یه بار مصرف چند صد سال طول میکشه جذب طبیعت بشه؟

پس چرا داریم با خودمون بازی میکنیم؟

شاید زمان داره کم میشه۰۰۰

هوا ۰۰۰زمین مسموم میشوند

و منو ما نیست و نابود۰۰۰

براستی به کجا شتابان؟

به کجا؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت