راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

انگار آسمون و زمین برایم غریبه هستند

همه جا رو غربت گرفته

حقیقت اینه که تمام باورهایم شکسته شدند

نه یکباره که چکه چکه تَرَکهای تردید کار خودشونو کردند

حالا من بی سرزمین و تنها تمام هستی ام پشت قاب شیشه ایی میبینم

و با تمام وجودم برای تنفس سنگین او دعا میکنم

چشمهای روشن او در هاله ایی از نور سفید فرو رفته است

من دنیایم اسیر قاب کهنه ایی شده است که۰۰۰

که همیشه از آن هراس داشته ام

چکه چکه آب میشوم

نه !

ذوب میشوم۰۰۰

با هیچکسی توان حرف زدن ندارم

میخواهم فریاد بزنم اما ۰۰۰

نمیتوانم!

هیچ چیزی ۰۰۰چیج جایی۰۰۰هیچکسی۰۰۰نمی تواند آرومم کند

فقط دستهایم که به آسمون بلند  است و میدانم۰۰۰

خالی بر نمیگردند۰۰۰

باران اجابت پروردگار را میجویم

اصلا عمرم را نذر یک لحظه پدر میکنم

اگر کم است ۰۰۰نمیدونم آخه چیزی دیگر ندارم

من تمام وجودم را هدیه ء او میکنم

تنهاترین پرنده

۰۰۰و خداوند ما را به عزیزترین عزیزان امتحان میکند

و میدانم که دوستم دارد

و میدانم که میداند دوستش دارم

و خدا عشق است و نهایت خواستنها

بودنها و شدنها۰۰۰

آرامش را در دلم نهاد تا هیچوقت تنهایی ام را فراموش نکنم

دیگه هیچی نمیخوام جز سلامتی عزیزم ۰۰۰۰پدرم را

من همه جا غریبم۰۰۰

اما دلم یک نقطه ء روشن و ساده دارد

قلبم ساده و عاشق است

صبور و تنها

برایم نه۰۰۰برایش دعا کنید

نوشته شده در جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦ ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت