راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

گوش کن دورترین پرنده ها می خوانند !

خیلی مونده بود تا سپیده سر بزنه۰۰۰

چشمهامو که باز کردم یادم نبود دیشب از فرط خستگی خونه مادر بزرگ خوابیدم

صدای آرام مادر بزرگ از اتاق بغلی به گوشم رسید۰۰۰

آرام بلند شدم و به اتاق مادر بزرگ سَرَک کشیدم

یاد حرف پدرم افتادم که همیشه میگن : مثل گربه آروم حرکت میکنی۰۰۰۰

مادر بزرگ داشتند سجده میکردند

سجاده سبز رنگ مادر بزرگ توی نور زیباتر شده بود

لحظاتی کنار در ایستادم و به این صحنه نگاه کردم

همیشه از صحنه دعا خوشم اومده۰۰۰

نمیدونم شاید احساس میکنم فقط اون لحظات ۰۰۰میشه خودت باشی۰۰۰

راستی تصمیم گرفته بودم بتو نامه بنویسم !

سخته اما خب ۰۰۰میدونم شاید هرگز نخونی۰۰۰۰

راستش داشتم به این نتیجه میرسیدم که خوبه گاهی آدما همه چیز رو فراموش کنند !

من اسیر خویش بودم و حالا آزاد ِ آزاد !

دیگه چیزی ندارم تا برایش بجنگم جز یک قلب شکسته !

که اونم میذارمش توی یک صندوقچه

و درش رو قفل میکنم۰۰۰

و کلیدش رو هم می اندازم توی دریا !

خوبه نه؟!

حالم نه خوب و نه بد هستش۰۰۰

دیگه به این قیافه هایی که میخوان فقط درس بدهند مرا۰۰۰۰میخندم !

توی یک محیط دیگه ۰۰۰و آدمای دیگه زندگی میکنم

و به این هوا و زمین وابسته نیستم !

کاش آدما فقط گاهی۰۰۰۰گاهی به دل خودشون رجوع میکردند

و گاهی به دل دیگران !

مادر بزرگ صدایم کرد و تمام افکارم را بخود معطوف کرد !

گفتم : شرمنده مزاحمتون شدم۰۰۰

گفتند : نه عزیزم تو مراحمی ۰۰۰بیا بشین میخوام برات تعریف کنم ۰۰۰

و تا صبح۰۰۰۰

حرف زدیم۰۰۰مادر جون خسته شده بود اما بازهم ادامه میداد

داشت از روزهایی میگفت که هم سن من بوده۰۰۰۰

دیگه داشت فراموشم میشد کجا هستم۰۰۰۰

زمان و مکان برایم شده بود نگاه و صدای مادر بزرگ۰۰۰۰

کاش زمان به آدما اینقدر سخت نمی گرفت۰۰۰

من کنار یک سجاده ء سبز رنگ به پنجاه سال ِ قبل رفته بودم۰۰۰۰

نوشته شده در شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦ ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت