راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

Silent .. Before the Storm

سکوت ۰۰۰۰۰!

هیچ صدایی به گوش نمیرسد۰۰۰۰

نه از نگاه تو۰۰۰

و نه حتی قلب من !

همه چیز در رکود و رخوت است !

ساکن است ۰۰۰۰

من حس میکنم سبکتر از گذشته شده ام۰۰۰

هیچ تپشی در اطرافم نمی یابم۰۰۰

حس میکنم در خلاء سیر میکنم۰۰۰

در یک حباب۰۰۰۰

تهی ۰۰۰ساکت۰۰۰۰تنها !

دیگه به هیچ جنبشی دل نمی بندم

میخواهم بنشینم و فقط ببینم

یه کمی فقط به اندازه یک غروب تا طلوع۰۰۰۰

و باز در طلوعی دوباره آرام برخیزم و بر زخمه هایم مرهمی بیابم ۰۰۰۰

دیروز به پدر گفتم :

چقدر؟

پدر نگاهم کردند و گفتند:

چی چقدر؟

گفتم :

چقدر تا ته قصه مونده ؟

پدر با تعجب پرسیدند:

ته ِ قصه؟کدوم قصه؟ نکنه همون داستان همیشگیه ؟

رفتم کنارش نشستم و گفتم:

داستان نه قصه ء همیشگی !

شما که میدونید هیچی در این جهان نه پایداره و نه حقیقی !

پدرم یه کمی فکر کردند و گفتند :

پایدار نیست ولی حقیقت یه چیز ِ دیگه هستش

در این جهان متغییر چیزهاییست که برای ابد در هاله ایی از حقیقت میمونند !

دستمو به سرم گرفتم و گفتم :

باز از جاودانگیه عشق نگید که نه قبول دارم ونه حتی دیگه باورم میشه !

من فکر میکنم این یک تصادف ِ صرفا که آدما عادت کردن رو با عشق اشتباه میگیرن و یا شاید

۰۰۰۰این هم یکی از اون توهم های ذهن باشه۰۰۰

پدرم برخاستند بطرف پنجره رفتند و پرسیدند :

چی میخوای بدونی؟

از این سئوال جا خوردم و گفتم :

باز دستمو خوندید۰۰۰۰این قبول نیست

چرا نمی تونم پنهان کنم؟

پدرم برگشتند و با لبخند گفتند :

چون چشمهای تو قبل از خودت حرف میزنند و من  خوب میفهمم چیزی تو رو کلافه کرده !

گفتم :

آی گفتید !۰۰۰۰شاید باور نکنید که حتی از کلافه بودن هم گذشته۰۰۰

هر چی میخونم توی کتابها

با اون چیزایی که میبینم فرق میکنه

اونم نه یه ذره۰۰۰۰یه عالمه فرق میکنه !

چرا آدما اون چیزایی که حقیقت نیست رو دوست دارند بنویسند ؟

چرا ؟۰۰۰۰چرا هرچی میگردم به سراب می رسم؟

چرا حقیقت گم شده؟

و چرا من نمی تونم چشمامو ببندم و فراموش کنم ؟

آخه مگه فاصله ها رو میشه با یک کلمه دوستت دارم کم کرد؟

من۰۰۰۰من کم آوردم پدر۰۰۰

سرم رو انداختم پایین چون نمیخواستم اشکم رو پدر ببینه۰۰۰۰

پدرم اومدند جلوی من و خم شدند

و صورتم را بالا گرفتند و گفتند :

هیچ اشکی نباید با دلهره ریخته بشه۰۰۰گریه کن !

خدا میدونه اگه اشک نبود تا حالا چه بسر آدم اومده بود !

و آرام بیرون رفتند ۰۰۰۰

و من دوباره در بی هوایی و بی نفسی غوطه ور شدم

احساس خفگی میکردم

دلم میخواست داد بزنم اما توان اونو نداشتم۰۰۰

چه لحظات سنگینی بود۰۰۰

من بودم ومن۰۰۰۰

چه خلوت ِ خلوتی دارم۰۰۰

اما درونم پر از هیاهو زمزمه است۰۰۰

میدانم روزی به آرامش خواهم رسید۰۰۰

اگر در این کشاکش خویش را قبل از طوفان بتوانم نجات بدهم !

طوفانی که تمام ساحل قلبم را زیر و رو میکند !

امواج به ساحل می آیند۰۰۰

چیزهایی می آورند و چیزهایی را می برند !

و دعا کنیم که در این میان تخته پاره ایی برای آدمی آواره بیاورند تا سر پناهی باشد

برای لحظاتی که طوفان ساحل را زیر و رو میکند !۰۰۰۰

۰۰۰۰۰۰

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت