راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

ماه بالای سر تنهایی ست !

و من با پنجره به بهانه ء ماه پیوند خورده ام !

دیشب ماه کامل بود و من بازهم شاعر۰۰۰

شاعر نگاه ِ بیوفای تو !

از پشت حریر پرده و در خنکای کمی مانده به سحر۰۰۰

از ماورای خواب گریختم۰۰۰

حیاط پر بود از دلربایی ِ ماه تنها !

و حوض زیبا تصویر ماه را به تماشا نشسته بود۰۰۰

آرام کنار حوض رفتم ۰۰۰۰و نشستم

تصویرم در آب  آرام بود اما با موهایی پریشان۰۰۰۰که تصویرم  را شکل میداد۰۰۰۰

من خود را نمی شناسم ۰۰۰

فقط به آینه خیره میشوم ۰۰۰۰۰و هیچ !

دیگران در آرامش من آسوده هستند ۰۰۰۰و من در تلاطم دریا گرفتار !

دستان تب دارم را در آب خنک حوض رها کردم ۰۰۰

و در این فکر فرو رفتم که اگر دل همه ء آدمها مثل این حوض شفاف بود ۰۰۰

و اگر آسمان را در یک دل مانند این حوض میشد دید۰۰۰۰

دیگر هیچکسی اسیر تنهایی و نیرنگ نمیشد۰۰۰۰

دستهایم تصویرم را به امواج کوچک میسپارند

و ماه در آب به رقص در می آید ۰۰۰۰

سرم را بالا گرفتم و به ماه خیره شدم

حلقه ء بیرنگ اشکی ماه را تر کرد

و با زمزمه ایی بی صدا گفتم :

من اشک مهتابم !

بوته ایی بر قلب پدر و وزش نسیمی در جان مادر

سبکتر از باد۰۰۰

تنها تر از ماه۰۰۰

اشک آرام غلطید و صورتم را در شیار خنک خویش فرو برد !

یادم آمد که من تنها نیستم !

این همه همهمهء صبحگاهی ۰۰۰۰

ماه۰۰۰۰اشک۰۰۰حوض آبی۰۰۰۰و همه هستی که چون سیالی در من جریان دارد !

ماه در نور صبح کم کم محو میشد و من خویش را می جستم۰۰۰۰

صدای زیبای مادر بزرگ که معلوم بود مدتهاست نگاهم میکند

از پشت سرم به گوش رسید :

آهای ستاره ء صبح !

تو که از سحر زودتر طلوع کرده ایی !

سرم را بلند کردم و گفتم :

مادر جون ۰۰۰۰من اشک مهتابم !۰۰۰۰کوتاه و تنها !

مادر جون گفت :

تو ماه تابان منی ۰۰۰۰صدای تو فقط منو یباد تنها عشق زندگی ام می اندازد۰۰۰۰

او هم تنها و عمیق و در عین حال قوی بود۰۰۰۰

از جایم بلند شدم و به طرف پنجره ء باز آغوش مادر جون پرواز کردم۰۰۰۰

و باقی اشکهایم  در آغوش معطر او ۰۰۰۰گم شدند ۰۰۰۰

در آغوش او که اینهمه مادرست۰۰۰۰۰من همیشه گم میشوم۰۰۰۰

نا خود آگاه یاد این شعر افتادم :

کودکانه ترين شعرم را

به تو می بخشم

ای کودکی از دست رفتهء من

ترانهء ستاره های سبد آسمان را

که ای کاش هرگز سکوت نمی کردند

برای تو می خوانم

و آرزو می کنم

ای کاش هرگز بره های خواب رويايی ام

تمام نمی شدند

و ای کاش هنوز در آغوش کت پدر گم می شدم

شاعرانه های کودکی ام را

به تو تقديم می کنم

ای سر آغاز جوانی ام

می دانم فاصله تو و کودکی

صدای پای سربی زمانه است

و افسوس می خورم

کاش هيچوقت

آرزو نمی کردم کفش های مادرم اندازه ام شود

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

من مانند شوالیه ایی هستم که سپر از دست داده

و در این کارزار هیچ تلاشی برای خویش نمیکند !

دیگر از ادامه این غرور خسته شده ام !

میدانم که عقابی تنها در بیکران این آسمانم ۰۰۰

اما در اوج گشودن پر های مهیبم۰۰۰۰

و در اعماق نگاه تیز و دقیقم۰۰۰۰

و در نهایت غرور بیکرانم۰۰۰۰

دلم۰۰۰۰پرستویی کوچک و غمگین است !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

نوشته شده در پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٦ ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت