راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست

صبح دیدم که به اندازه ی یک ابر گریست

کاش ازر وز ازل دوست نمی داشتمت

زیر لب زمزمه میکرد و مرا می نگریست

آتش خشم پر از قهر تو میگفت برو

جذبه ی چشم پر از مهر تو میگفت بایست

کاش ای کاش که بی واهمه می دانستم

راز این چشم به خون خفته ی بیدار تو چیست

گل من بر تو چه رفتست که بر روی لبت

دیگر آن خنده ی جادویی بی شائبه نیست

عاشقت هستم اگر چه هدفی رویایی ست

دوستت دارم اگر چه سخنی تکراری ست

شعر من در قفس تنگ تکلف یک عمر

زندگی کرد ولی با نفس خویش نزیست

........................

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٤ ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت