راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

زندگی تماشا کردن آینه فردا در غبار امروزست !

عجب وزگاریست

بیهوده روزگاریست۰۰۰

و عمر بر درگاه یک هیچ کدر میشود۰۰۰

و عشق چون گنجینه ایی سر به مُهر به گور میرود !

نمیدونم رمز هستی چیه ۰۰۰۰

و نمیدونم این دل که اندازه ء یک مشت در سینه می تپد کارش چیه ۰۰۰

اما یه چیزی رو خوب ِ خوب حس میکنم

من اون آدم سابق نیستم !

اون آدمی که با تلنگر عشق زیر و رو شد۰۰۰۰

من هر روز سخت تر میشوم

و هرروز تنها تر ۰۰۰

اینکه دیگه عادت شده زیاد فرقی نداره گفتن و یا نگفتنش

دارم به موجودی تبدیل میشوم ؛که خودم وحشت داشتم !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

نمیدانم چی ۰۰۰

و بارها در یک اشک چکیده ام۰۰۰۰

بارها با فروغ عزیزم این شعر را زمزمه میکنم :

شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من ،در نی نی

   چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که

   من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت...

   آه  سهم من این است ...    سهم من این است    .... سهم من

   آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد۰۰۰

میگیرد ۰۰۰۰

 

من محتاج دستهایی بودم که رنگ دلم را عوض کند

من محتاج نگاهی بودم که مرا به اوج ببرد

آری اینها معجزه هستند اما

نمیدانم !

عشق تو ودستهای تو اگر کمی ۰۰۰۰فقط کمی مهربانتر بودند

می توانستند !

شاید ۰۰۰نشد که بشه۰۰۰

نشد که بشه !



کاش هرگز این ساقه های خشک را نمی دیدم


با دستهای تو از ریشه کنده شدند


و درتمام وجودشان درخت شدن را فریاد میکشیدند


ساقه هایی که رشد را آرزو داشتند


و یاد مرا باد خواهد برد۰۰۰۰

واین یعنی مرگ من ۰۰۰

در دلم چیزی مُرد !

مُرد !

اما۰۰۰

آفتاب دوباره در دوباره طلوع خواهد کرد

و من آخرین برگ این درخت نیستم !

این تپشهای آخر باغ نیست !

و میدونم بغض تنهایی رو فروخوردن یعنی چه !

ومیدونم خاموش بودن یک حرف در گلوی انتظار یعنی چه !

میترسم از سراب ۰۰۰

من اصلا از نفس میترسم۰۰۰

من در این همهمه خاموش از ضرب عشق و تنهایی میترسم۰۰۰

من از این همه رنگ میترسم۰۰۰

من از تماشای بارون پشت پنجره میترسم۰۰۰۰

از خودم میترسم ۰۰۰۰

من از تو میترسم۰۰۰

من از پوشیدن حرف با دروغ میترسم۰۰۰

اما از اضطراب یک هیاهو میترسم۰۰۰

هنوز قلبم با من آواز میخونه !

من هنوز دیو نشده ام !

قوی باش !

نترس !

من همچنان در نگاه تو ذوب می شوم۰۰۰

نوشته هایم خیس بارونه ۰۰۰

اصلا از جنس نم نم بارونه۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

این پایان کبوتر نیست۰۰۰

دوباره بنویس از سر خط !

و من بارها تا لب تاریکی رفته ام

و باز در یک حس ساده ء بودن بازگشته ام۰۰۰

 من بارها در تنهاییه خویش مرده ام۰۰۰۰

 مرده ام۰۰۰۰

شاید خود مُرده ام و نمیدانم !

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦ ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت