راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

بال در بال باران در فصل تازه ء قلبم

همراه گل مینا بر سنگواره دلم

من در این هیاهو به نگاه تو سجده می برم !

یک بوسه شعر مرا به باد میدهد

و این رسم دل منست

چه میدانم اگر قصیده باران نبود

چه کسی یا چه چیزی ناله شیشه ها را تفسیر میکرد ؟

این نا ممکن است ۰۰۰

این نا ممکن است که انگشتان شب را با سپیده ء صبح پیوند دهیم ۰۰۰

انسانهایی که در این میدان نبرد نا برابر از پای می افتند

همه در پی یافتن اکسیر حیاتی جاودانه اند

که گاه بر باران

گاه بر ابر

و گاهی بر طوفان نقش بسته است

و من بر کوه قاف خویش بر طوفان نشسته ام

نه میتوانم بمانم

و نه بروم

حتی ماندن هم در گردابی خاکستری رنگ اسیر است

تو را قسم به جان همه ء گلها

به کوچ پرستو ها

و به شکاف شب در طلوع خورشید

بر این کرانه ء خاموش افقی باش حقیقی

از رویا و مجاز بیزار شدم

من در این کشاکش یک ساحل صخره ایی هستم

حباب ها قربانی هوای درون خویشند

میدانم۰۰۰

و میدانم در قانون جهان شب پره ها فقط فانوسان شب هایند

و میدانم که عشق صدای فاصله هاست

میدانم۰۰۰۰

میدانم۰۰۰۰

میدانم۰۰۰۰

و نیز اینکه تمام دانسته هایم ذره ایی کوچک از ندانسته هایم هستند۰۰۰۰

بگذار آفتاب بر این حباب فراموشی بتابد

تا هر ذره ام

انعکاس نور سوزان آن باشد۰۰۰

و مرا به وسعت آفتابها برسان

در راهی که همه آتش است

خنکای دستان مهربان عشق باش

من به فردا ۰۰۰۰

و به طلوع دوباره خورشید

ایمان دارم

                           دوشنبه / هجدهم / تیرماه

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت