راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

بانوی تنهایی من۰۰۰

در تنهاییه من رشد کرده است۰۰۰

چشمانش به رنگ خاکستر رویاست

موهایش به رنگ ۰۰۰۰

به رنگ خودش است

آنقدر در پریشانی موهایش غرق می شوم که رنگش را هرگز ندیده ام !

و صدایش به حزن حقیقت یک رویا لطیف ست۰۰۰

و صورتش را به پنجره اتاقم می چسباند

و با انگشتان نازکش بر شیشه تلنگر میزند۰۰۰۰

گوییا بر تارک قلبم شعر می بافد

و من بی وقفه در نگاه ساکت و جذابش می رویم

سبز میشوم۰۰۰۰

بانوی تنهاییه من در من زندگی میکند

او میداند همه تار و پود من از اوست

اما دیشب۰۰۰۰

من در رویای یک مهتاب نقره ایی رنگ بودم

او آمد۰۰۰۰

کنارم نشست۰۰۰

او همزاد من۰۰۰۰

همدم من۰۰۰۰۰

همراه منست!

بوم نقاشی من کم کم رنگ میگرفت

بانوی تنهاییه من اشک میریخت۰۰۰

بر این برکه خاموش طرحی از ترانه می کشیدم

ساقه های نت قد میکشیدند

بانوی تنهایی آب میشد

و من بی توقف به پیش میراندم

دیگر مجال توقف نیست۰۰۰

او میداند من تنها ترین پرنده این آسمانم و او بانوی شعر های من

و من در هر بن این ریشه او را سروده ام۰۰۰

در هر اشک با او شریک بوده ام۰۰۰

دیشب در اتاقم جای نفس کم بود

تمام خاطراتم به من هجوم آورده بودند

همه آنهایی که دوستشان دارم و یا ندارم !

بانوی تنهایی همه را در یک صندوقچه جمع کرد

و همه را در قلبم جای داد

قلب من حالا یک صندوقچه خاطره دارد !

منو مهتاب و بانوی تنهایی با هم تا صبح از ناگفته ها گفتیم

همون حرفهایی که بهترین تعبیرشان سکوت است

و به نگفتن بهتر بیان میشوند

و به قول سهراب به یک هیچ میشوند کدر !

زبان آنها سکوتست۰۰۰۰

من دیگر در تنهایی اشک نمی ریزم !

من در تنهایی خرد نمیشوم۰۰۰

من در تنهایی اوج میگیرم

پرواز میکنم۰۰۰۰

پرواز۰۰۰

۰۰۰

نوشته شده در جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت