راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...


 تازه از راه رسیده بودم۰۰۰۰


پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم۰۰۰


پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم۰۰۰


آسمان صاف و بی نهایت بود۰۰۰


و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی۰۰۰


جاده ها پر از حس همیشگی۰۰۰


و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم۰۰۰


در امتداد جاده گام بر می داشتم۰۰۰


طنین گامهای سنگینم۰۰۰


دلواپسی های جاده را تشدید می کرد۰۰۰


به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد۰۰۰


اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد۰۰۰


گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود۰۰۰


و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد۰۰۰


باید می رفتم۰۰۰۰


به پایان این همه انتظار می رسیدم۰۰۰


تازه از راه رسیده ام۰۰۰


با کوله باری از عشق۰۰۰


به دور دست ها می نگرم۰۰۰


هنوز هم باید رفت۰۰۰


 و رفتن را از نو تعبیر کرد۰۰۰

من به آغاز این شب بی ستاره سخت نومیدم۰۰۰

نومیدی را هم باید از سر خط نوشت !

و با این همه خورشید با سپاه سیاهی نبردی از جنس نور آغاز کرد

با یک خوشه خورشید۰۰۰

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦ ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت