راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

۰۰۰۰۰۰۰۰

چند تا دیگه ۰۰۰۰۰

فضایی خنک و آرام۰۰۰

نگاه در عمق سادگی ها۰۰۰۰

تا تو ۰۰۰تا ته این کوچه مه آلود !

و من و خنده خدا !

نترس !

هنوز تا مرز دیوانگی چند قدمی مانده است !

امروز یکی از آفتابی ترین روزهای ماه هستش۰۰۰۰

پرده ها راکناری زده ام تا خورشید موهای زیبایش را در اتاقم شانه کند !

و چشم تا کار میکند موج در موج آبی  را شکار میکند۰۰۰

گلهای روی میزم اما خشکیده اند۰۰۰۰

و دلم میگیرد از دیدن این همه زوال۰۰۰۰۰

و بوم نقاشی من روزهاست در خویش اسیر بی رنگی هاست !

و روزهاست که دلم آواز میخواهد۰۰۰

نگاه بهار در قاب چشمانم مانده است در انتظار سبزینه صدای تو !

و هستی در رگهای نیستی یخ بسته است۰۰۰

اما من همچنان می تازم این سمند تیز پای را تا ساحل مرگ ۰۰۰۰

و هیچ به این نمی اندیشم که هر نفس به آغاز نیستی نزدیک می شوم۰۰۰۰۰

و میدانم که اگر ننویسم فاصله ها زیاد می شوند۰۰۰۰

و فاصله ها دیگر نه صدایی دارند و نه نشانه ایی۰۰۰

و عشق نیز در بیان نت آخر هجای اول سکوت نا توان مانده است۰۰۰

آیا باورت میشود عشق صدای فاصله ها باشد؟

فاصله۰۰۰۰۰

و عاشق بود و بی توقع !

این معنی فاصله هاست۰۰۰

غرق در ابهام

راست گفت سهراب۰۰۰۰

بی بهانگی۰۰۰

اما در این تو در توی زندگی گاهی هم تنهایی خوبست

گاهی فرصتی ست برای اندکی توقف و تفکر در آنچه باید بود و باید شد۰۰۰

از این گلهای خشک هم باید عبور کرد

روز من سرشار از خورشید ست۰۰۰

مادر بزرگم دیشب از پشت تلفن و تصور اینهمه فاصله

بغض منو فهمیدند

میدونم چشمای مادر بزرگ تر شد و میدونم تسبیح نورانی او

برای من دونه دونه افتادند۰۰۰۰

و من دلم یه لحظه به اتاق زیبای مادر بزرگ پرواز کرد

کنار جا نماز سبز و معطر او۰۰۰۰

یاد اون شبایی که گیج و درگیر گوشه اتاقش کز میکردم

یواشکی و توی تاریکی به صوت زیبای مادر جون گوش میدادم

و باز در طلوع صبح از نو آغاز میشدم

یادش بخیر خونه قدیمی تبریز

مادر جون اون خونه رو به من بخشیده اند

من ذره ذره در اون خونه سروده شده ام

تابستونهای گرم و حوض خنک و بازی و شیطنت

و خنده های قشنگ مادر بزرگ

و بافتن موهای ما چند تا دختر۰۰۰

یادش بخیر

و من دختر شیطون مادر بزرگ که همیشه با کنجکاوی هایش

و با سرو صداهایش باعث تعجب و لبخند او میشدم۰۰۰۰

چــــــــــــــــــــــــــــــــقدر دلم برای اون روزها تنگ شده ۰۰۰۰۰۰

یادم هست و برام همیشه شیرینه یاآوری اون روزا۰۰۰۰

نمیدونم چرا این همه در خاطرات غوطه ور شدم۰۰۰

امروز من۰۰۰

همون فردای اون روزاست

و اگر امروز میتونم خوب درس بخونم

و میتونم  با امید و اطمینان قدم بردارم

شاید بخاطر همون خاطره های خونه قدیمی ست۰۰۰۰

بهر صورت گلهای خشک رو از گلدانم بر میدارم

و بجای اون نگاه تورا می گذارم

و از پس این همه فاصله در خلسه سبز تو آب می شوم

میدانم مرا میفهمی و میدانی من تنها ترین پرنده این پروازم

راز پروازم باش تا همیشه۰۰۰۰

تا ابد

تا انتهای این کوچه۰۰۰۰

و چراغی برایم بیاور

نه ۰۰۰۰

نمیخواهم مانند فروغ عزیزم با آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم !

میخواهم با آن چراغ از این کوچه بگذرم !

کوچه ایی که نگاه تو پایان آن باشد

پایان ۰۰۰۰

و دیگر در تو باز از نو آغاز شدن۰۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

عجب آسمانیست

هوا باز گرفت۰۰۰

ابرها آمدند

به همین فاصلهء نوشتن من !

و باران بر شیشه تلنگر میزند که بگشا این پنجره را !

میروم تا در قطرات باران گم شوم۰۰۰

راستی اگر برایم چراغی آوردی۰۰۰۰

فانوسی بیاور که باران آنرا خاموش نکند

آخه باران خورشید را خاموش کرد !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

من !

هنوزم نا تمامم

هنوزم هیچ نگفته ام و هیچ ننوشته ام۰۰۰

شاید وقتی دیگر !

                             جمعه / یازدهم / خرداد ماه

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦ ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت