راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

بادها ۰۰۰۰پیغامبران فراموشی اند

و این نه آغازین روز که پایان تمام هستی هاست

و صدای تو همان وزش  سبز ترین برگ بهارست

از تو می نویسم و خاموش میشوم

چشمهایم را می بندم و به آواز بادهای مشرق نگاه موزون تو گوش می دهم

خواهی پرسید نگاه مگر موسیقی دارد؟

آره به گمانم !

چون بارها در کشمکش روزهای یاس آلوده و تکراری

مرا به ندای خویش رهانیده است

من دل آرامترین پرنده ء این آسمانم

وطن من در یک هاله سبز خفته است

همیشه یک ندا۰۰۰یک آواز از دور صدایم می کند

من ابریشمین قبای آبی رنگم را در هجوم پریشان موهایم رها میکنم

و به دورها ۰۰۰آنجا که نگاه روشن مادر بزرگم به آسمانش عشق می ورزد

مــــــــــــــــــی نگرم !

من نگاه خویش را در افق آن دیار جا گذاشته ام

وتو هم قبیله و هم وطن من۰۰۰

هم تبار من۰۰۰

و هزار هم های دیگر ناگزیر بر قلبم نشسته ایی

نمیدانم این ندا را تا کی میتوانم تنها شنونده باشم

من !

به تبار آریایی پدرم و نژاد انگلوساکسون مادرم  نیستم !

من در وجود خویش و در اعماق روح خویش ایرانی ام

اینکه کجا به دنیا آمده ام

در کدام هوا نفس کشیده ام

مهم نیستند

اینکه میخواهم کجا باشم و چگونه زندگی کنم

این مهمه !

و من تورا و هوای تنفس با تو را و افق روشن طلوع آفتاب تو را انتخاب میکنم

ای کهن مرز و بوم من۰۰۰۰

و ای هم قبیله من ای تنفس بهارم

تا ابد ۰۰۰۰تا همیشه

تا آخر دنیا

دوستت دارم

دوســـــــــــــــــــــــــــــــتت دارم

   جمعه / چهارم / خرداد ماه

نوشته شده در جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦ ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت