راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

کجای این فضای تنگ و نمناک

 من کبوتر های شعرم را دهم پرواز ؟

شهر را گویی نفس در سینه پنهان است

شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد؟

آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است

روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست؟

آفتاب از این همه دل مردگی ها روی گردان است

بال پرواز زمان بسته است

 

هر صدایی را زبان بسته است

 زندگی سر در گریبان است

ای قناری های شیرین کار

آسمان شعر تان از نغمه ها  سرشار

  

ای خروشان موج های مست

آفتاب قصه هاتان گرم

چشمه ی آوازتان تا جاودان جوشان

شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست

زیستن را در چنین آلودگی توان زاد و برگش نیست؟؟؟

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

نوشته شده در شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦ ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت