راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...


مرگ من نزدیک است

 
باور کن !


لحظه ی سخت نبودن


بسیار


نزدیک است


باور کن !

دیگر از پنجره ی بسته ی شهر


هیچ کسی

 
شعر زیبای زمان را


نتوان ریخت برون ۰۰۰

دیگر از چلچله ها هیچ کسی نیست بدارد خبری


مشت ها بود نشان خروار


و نهایت شبهی بود که من می دیدم

عینکی باید داشت ۰۰۰


عینکی تا ابدیت


تا عقل۰۰۰

 
و نه دل!

و دل از باغچه باید به برون کرد سریع


که مبادا اندکی جهل کند یک احساس

من ۰۰۰


سپیدار بلندی بودم ۰۰۰

۰۰۰


سایه ام


برگ و تمام هستی ام


مال کسی بود روزی

من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و او


باز مرا خوب ندید

حال چند تکه ی بی ارزش چوبی هستم

 


چند تکه که به دیده زشت است


ارزان است


در عمل این ها نیست

من به تاراج تمام لحظه های آبی احساسم


مدیونم۰۰۰۰

 
و زمانی که جهان در گرو مشت من است


می خندم


و بلند خواهم گفت :


این فقط


ذره ای از


شعله ی چند تکه ی چوب زشت است

من۰۰۰


سپیدار بلندی بودم ۰۰۰


حال تنها شعله و آتش و دردم


همین ۰۰۰۰۰۰

۰۰۰

                        
ودیگر هیچ ! 

 

  ۰۰۰۰۰بدون تاریخ

نوشته شده در شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت