راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

آرام ؛آرام می بارد۰۰۰۰

و ذره ؛ ذره زمین لباس سپید بر تن می پوشد۰۰۰۰

همین دیروز بود۰۰۰۰

یخ بسته از سرمای برف ۰۰۰۰

اما عاشق بارش این همه سپیدی ۰۰۰۰

به خونه که رسیدم ؛ میدونستم مادر با نگاه نگرانش منتظر من هستند۰۰۰

آروم در خونه رو باز کردم۰۰۰۰

اما بی فایده بود!

مادر صدای قدمهای منو می شناسند۰۰۰۰

سلام کردم۰۰۰سلام کردند و ۰۰۰۰

پله ها رو دوتا یکی رفتم بالا ۰۰۰به اتاقم خزیدم۰۰۰۰

چه گرمای مطبوعی۰۰۰چه سکوت آرامبخشی

در کمدم را باز کردم۰۰۰۰۰

این روزا لباسهایم هم ۰۰۰همه سیاه و سفیدند !۰۰۰

درست مثل احساسم !

اما نه هنوزم امیدی هست۰۰۰لباس خاکستری من اینجاست ۰۰۰

اونو پوشیدم و یه نگاه به اتاقم انداختم۰۰۰

راستی چرا تا حالا متوجه نشده بودم؟

من که عاشق پنجره هستم!

آره باید جای میزم رو عوض میکردم۰۰۰

اتاقو بهم ریختم ومیز نسبتا بزرگم رو آوردم درست زیر پنجره۰۰۰

حالا میشه نشست و نوشت!

اما ۰۰۰

هنوزم آسمون از من دوره۰۰۰مثل تو که خیلی از من دوری۰۰۰۰

آخه بین منو آسمون یه بهار خواب بزرگ فاصله هستش۰۰۰۰

در بالکن یاهمون بهار خواب رو که برای من یک گلخونه۰۰۰و یک آتلیه نقاشیست

و حتی یک آرامش گاه پنهانه رو باز کردم و خودمو به آسمون رسوندم !

عجب برفی !

حتی قدمهایم توی حیاط پوشیده شده۰۰۰

آسمون سپید ِ سپید شده۰۰۰

دستهایم رامثل مترسکها باز میکنم و آرام می ایستم۰۰۰۰۰

برف دانه دانه بر من می نشیند۰۰۰

نه ! نه مثل شعر فروغ :

دانه اندوه نمی کارد۰۰۰۰

سراسر نشاط و زندگی ست این دانه های زیبا۰۰۰۰

نمی دونم شاید من درونم گرمتر از این حرفهاست که بخواهم تسلیم سرما شوم ۰۰۰

من در خویشتن خویش یک عالمه بهار و برگهای سبز دارم۰۰۰

نمی دانم چقدر زیر برف ماندم ۰۰۰

اما دستهایم از حس افتاده بود ۰۰۰۰

نه ! من هنوز عاقلم !

برف مثل سوزن بر پلکهای بسته من فرود می آمد۰۰۰

من با بانوی سپید پوش زمستان رفاقتی دیرینه دارم۰۰۰۰

اما در دل سرد او دانه دانه سبزینه می کارم ۰۰۰

وتا آمدن اولین جوانه بهار در مدار زمستان شعر بهاران را میخوانم۰۰۰

من فرزند بهارم ۰۰۰زمستان مرا در بر نمی گیرد !

نقطه چین در نقطه چین ادامه دارم۰۰۰

چرا باید خود را در این سرما تسلیم کنم؟

چشمهایم را باز کردم و برف را از وجودم تکاندم۰۰۰

مگه تو عاشق بهار نیستی؟

مرا به یک جرعه بهار مهمان کن0000

به اتاقم که محل زیستن منست بر میگردم۰۰۰۰

دیوارهای اتاقم دیگر مرا در بر نمیگیرند۰۰۰۰

من چون پروانه ایی آزاد بالا می روم۰۰۰۰

رنگین ترین دانه های بهاری بر بالهای منست۰۰۰

و تو !

برای اینکه ستاره دریایی ام باشی۰۰۰

یا ماه آسمانم!

باید از سحابی سکوتم طلوع کنی۰۰۰

تا من سیاره ناشناسی باشم

در منظومه بزرگ کهکشان دلت۰۰۰

۰۰۰و برای اینکه شعرم باشی

باید از غزل ؛ غزل قافیه دلم عبور کنی۰۰۰

ساده نیست !

دوست داشتن یعنی عبور از مرز خود خواستن ها۰۰۰۰

و بهاری خواهد آمد که تو را من در برگهای نورس اقاقیا ببینمت۰۰۰۰

و تو چه میدانی من چقدر دلتنگم؟!

تو میدانی زمستان سرد است۰۰۰

و تو میدانی که من در خویش یک خورشید حماسه پنهان دارم۰۰۰

ومن میدانم که تو بهاری ترین فصل انتظار دل منی۰۰۰۰

راستی کجا بودم؟

پشت میز تحریرم !

اینها را نوشتم و سر بر دفترم گذاشتم و یک آسمان باران شدم۰۰۰

این روز خیلی دل نازک شده ام۰۰۰۰

این چه اهمیتی دارد که من از بی نهایت ترین اعماق دلتنگی ام بنویسم؟

تو هنوز طلوع نکرده ایی در مشام سبز ترین فصل سال!

تو بهاری ۰۰۰۰بهار!۰۰۰ و من در زمستان دست و پا میزنم۰۰۰

اینجا فصل سرد سایه و سنگ۰۰۰

فصل لحظه هایی که از یاد برده ؛ سپهر آبی رنگ۰۰۰

امروز گرچه زمستانست۰۰۰

تو بیا بهار فردایم

تو بیا که نقش زندگی بی تو

صخره های تهی ز هر رنگست۰۰۰

تو بیا ۰۰۰۰تو ای مهربان خوبم

دل من برای تو تنگ است !

و این آغاز روییدن یک جوانه بهارست

در دلی که به زمستان عادت کرده

نه شعر میگویم و نه شاعری می دانم

فقط دلتنگ یک واژه ام۰۰۰

بهار۰۰۰

بهار۰۰

بهار۰

نقطه سر خط !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰

امروز : چهارشنبه / دوم/ اسفندماه

یعنی دومین روز از آخرین روزهای زمستان

یعنی تا انشعاب بهار از دامنه فصول چیزی نمانده است

ای باغهای بهار نارنج بیدار شوید که بهار با شکوه و عظمت می آید

ای خفتگان در دامنه غنچه ها ۰۰۰۰بهار سبز می آید

می آید تا غم از دل برود !

تا۰۰۰۰

تا ندارد !

یا حق۰۰۰

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥ ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت