راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

زمزمه میکنم ۰۰۰راز پرواز۰۰۰راز پرواز۰۰۰

آهسته ۰۰۰میگویم۰۰۰طوری که خود نیز نجوایم را نشنوم !

و سر بر نجیب ترین تربت جهان ۰۰۰از خاک فاصله میگیرم !

من پر از رازهای پروازم۰۰۰

در حباب آه خویش اسیرم و در تنهایی پر تپش با ساقه ها  غوطه ورم۰۰۰

حس خنک سبک شدن و۰۰۰

میدانی؟

هجای آخر پرواز یعنی نخستین الفبای عاشقی!

دیگر چه فرقی دارد که بگویم:

دستهایم سبز ترین ساقه نیاز است!

تو میدانی که تنهاترین پرنده این آسمان غریبم!

من در بقیع دلهای تشنه ۰۰۰و بر آستان تربتهای به خون نشسته سکنی دارم۰۰۰۰

چه هجوم ساده زیباییست این کلمات که دلم را می آشوبند۰۰۰

چشمانم را میبندم و به تاریخ نگاه میکنم۰۰۰۰

تاریخی که گاه بر قداست آن سجده میکنم ۰۰۰

و گاه بر نهایت قساوتش اشک می ریزم۰۰۰

برگ برگ تارو پود مرا در لایه لایه های هجرت خونبار آن مقدس ترین سر تاریخ نگاشته اند !

که میداند آیا که من چه میگویم؟

نه !

اینها ذهن پاره های این تن به خاک آلوده ء من نیست !

من از خورشید بر نیزه میگویم !

لا اقل میدانم که می شناسی اش۰۰۰۰

دیگر وقتی نفس میکشم۰۰۰۰آه نمیشود!

دیگر توان نفس کشیدنم نیست۰۰۰

من میراث دار دردهای قلب عاشق پدرم۰۰۰

پدر در نهایت اخلاص آنچه را که داشت به من سپرد حتی جراحت قلب روحانی اش را۰۰۰

ومن میدانم که این پاره های کلمات که از سر انگشت قلمم میچکد

و چکه چکه مرا می خواند۰۰۰

همه و همه از نگاه عاشوراییه اوست۰۰۰۰

غم برای من یک واژه است مثل همه واژه های بی انتهای هستی۰۰۰

غم هم زیباست اگر با نگاه اهورایی بر آن بنگری۰۰۰

این حباب آه من است !

می بینی؟

مرا در این حباب سوخته پیدا کن و در تنهایی آرام ماه به خاطر بسپار۰۰۰

زمان ما کمتر از عمر این حباب است۰۰۰

مگر نه آنکه :

حبابها قربانی هوای درون خویشند؟

بر این سوخته ترین هوای درونم نظاره کن و مرا با آن شبنم صبحگاه نورانی ات بشوی

و بر برکه آرام آرامش خویش مهمان کن۰۰۰۰

برای تو و فقط برای تو مینویسم که نهایت عشق و معرفت و صفایی

این هستی همه در بند و اسیر است

بیا و در خاموشی لحظه ها

و در حباب اسارتهای نوین بشری

یک فانوس نور و حقیقت باش۰۰۰

دلم گرفته۰۰۰

دلم عجیب گرفته۰۰۰

هنگامه غروب است۰۰۰

نگاهها به افق نگران است

دلها اسير آشوبند

و صاحب دلان اسير جمعی ناسپاس۰۰۰۰

گوش کن۰۰۰۰

صدای غربتشان را می شنوي؟

حتی باد نيز بر سرشان فرياد می زند۰۰۰۰

صدای پای اشک را که ساعتی است تمام صورتشان را درنورديده۰۰۰

و تپش های قلبهايی شکسته۰۰۰

و صدای کنده شدن گلبرگهای لاله ها و صدای داغی که بر دلشان گذاشتند۰۰۰

خوب گوش کن!

همه را بشنو۰۰۰۰

بشنو ناله های مادرانه را در پر پر شدن شکوفه ی بهاری۰۰۰

به نوای پيراهن ها نيز گوش کن!

آنها که به تازيانه پيچيده اند و هريک صد چاک خورده اند۰۰۰

و به صدای دخترکی دلتنگ دل بده ۰۰۰۰

اين آخرين صدای اوست، از اين پس برای هميشه سکوت خواهد کرد ۰۰۰

 پس به خاطر بسپار۰۰۰

و  صدايي آسمانی که در ميان ابرهای آسمان نجوای قرآن می کند۰۰۰۰

نمی دانم... ولی شايد، برای خسته ترين بانوی کاروان، طلب صبر می کند!

[ .......... ]

بشنو صدای ظلمت را که در ميان اين سپاه نا مهربان، خفته۰۰۰

و به همراهش بشنو صدای نور را ۰۰۰

با اينکه اشعه های نور  از هم گسسته۰۰۰

اما تو گوش کن که يقينا اين ققنوسی ست که از آتش پيکرش ققنوسی جوان پديد خواهد آمد

۰۰۰۰۰۰۰

حتما خواهی شنيد صدای تشنگی لبها را۰۰۰

حتما می شنوی۰۰۰۰۰

امشب

صدای قدمهای روی خاک کشيده شده را بشنو۰۰۰

قدمهای اوست که خوابگاه خارهای بيابان شده۰۰۰

پيکر اوست که ضرب تازيانه به آغوش می کشد۰۰۰

اشک اوست که آتش به همه عالم می زند۰۰۰۰

همه را شنيدي؟

صدای کمک خواستن ها را چه؟ آنها را نيز شنيدي؟

پس چرا بی قراری نمی کنی؟ چرا نشسته اي؟

[برخيز ]

مگر اين کاروان از برای تو نيامده بود؟

مگر نيامده بود تا دشت را از ريزه های پيکرش لبريز کند تا تو راه مقصد راگم نکني؟

پس چرا بيراهه می روی؟

مگر راهت را با الماس های وجودشان نشانه گزاری نکردند؟

برايت در بيابان خشک و بی آب راه ساختند

خارهای سر راهت را با دست و پاهايشان جمع کردند

انگشت و انگشتری برايت به نشان گذاشتند

اما تو ۰۰۰۰

باز با اين همه نشانه گم ميشوي!

مگر  نشنيدی صدای غروب آفتاب عشق را

مگر نشنيدي؟!؟!؟!

پس چرا پاسخش نمی دهي؟!۰۰۰من نیز چون تو !

اينها همه از برای توست ۰۰۰برای ما۰۰۰برای من۰۰۰

ولی تو قدر آن نمی دانی۰۰۰نمی دانیم !

 برخيز و راه اصلی را پيدا کن۰۰۰باید راه بیافتم !

این پیدا ترین راه رستگاری ماست!

یادت باشد حباب و آه را که دمی بیشتر نمانده است!

                            یکشنبه/ پانزدهم / بهمن ماه

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥ ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت