راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

گرنشانی مرا می جوئید 

خانه ام نزدیک است

پشت قصر خدای دل خود

کلبه ای کاهگلی دارم من!

بیایید می یا بید

در شب کوچک من افسوس


باد با برگ درختان میعادی دارد


در شب کوچک من دلهره ویرانیست


گوش کن !


وزش ظلمت را میشنوی؟


من غریبانه به این خوشبختی می نگرم


من به نومیدی خود معتادم


گوش کن !


وزش ظلمت را میشنوی ؟


در شب کنون چیزی می گذرد


ماه سرخست و مشوش


 و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است


 ابرها همچون انبوه عزاداران


لحظه باریدن را گویی منتظرند


لحظه ای


و پس از آن هیچ


پشت این پنجره شب دارد می لرزد

 
و زمین دارد

 
باز میماند از چرخش


پشت این پنجره یک نا معلوم


نگران من و توست


ای سراپایت سبز


دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار


و لبانت را چون حسی گرم از هستی


به نوازش های لبهای عاشق من بسپار


باد ما را خواهد برد


باد ما را خواهد برد

۰۰۰۰۰فروغ فرخ زاد

                      شنبه / دوم / دی ماه

نوشته شده در شنبه ٢ دی ۱۳۸٥ ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت