راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

نه خوابها کابوسند۰۰۰

و نه روزها تکراری !

اصلا مگه زمان تکرار میشه؟

دیگه چرا غم؟

چیزی نیست که۰۰۰۰

باز دارم بی سر وته مینویسم۰۰۰

بقول ستاره دارم دنده هوایی میزنم !

اصلا یه جور دیگه مینویسم :

سلام !

امیدوارم حالتون خوب باشه۰۰۰

اگر از حال من جویایید۰۰۰ملالی نیست جز همان حرف همیشگیه تکرار : میگذره !

بخدا موندم از چی دلتنگم !

دارم راحت و سالم زندگی میکنم۰۰۰دیگــــــــــه ۰۰۰درس میخونم

اونم توی یکی از بهترین دانشگاههای جهان !

دیگـــــــــــــــه۰۰۰تازه یه چیز مهمتر۰۰۰۰پدر و مادری دارم ماه !

دوستانی بی نظیر۰۰۰قبول نداری؟

خودتو توی آینه ببین۰۰۰

دیگــــــــــه۰۰۰و یه مزیت مهمتر۰۰۰عاشقم !

این آخریش خیلی خوبه آخه همچین میسوزندم که خاکسترم ندارم !

روز و روزگار بر وفق مراده ۰۰۰

ولی۰۰۰

از همه ء این حرفها گذشته راضی ام۰۰۰

یعنی راضی شدم۰۰۰چه میدونم شاید مجبورم راضی باشم۰۰۰

بابا بیخیال بقول ستاره متّه به خشخاش نذاریم خب؟

خدا این ستاره رو حفظ کنه کلی ضرب المثل یادم داده !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰

اومدم یه جورایی بگم زنده هستم !

هر چند  دارم خودمو گول میزنم که مهمه بگم حالم خوبه !

اما خب نمیدونم چرا همیشه یه نیروی عظیم منو به جلو می بره ۰۰۰

پدر دیشب میگفتند :

تو و برادرت سپهر وقتی به دنیا اومدید

هر دو مشکل تنفس داشتید۰۰۰تو مشکلت بیشتر بود

دکتر میگفت : شانس تو برای زنده موندن کمتر از سپهر هستش

اما توی چشمای تو یه نیروی خاصی بود که هر وقت از پشت اون قاب شیشه ایی

میدیدمت حس میکردم تو رفتنی نیستی !

تو موندی و در کمال تعجب سپهر رفت !

ومن فهمیدم اون چیزی که در تو هست نیروی خالص حیات و حس مبارزه با مشکلاته

و این سر سختی در تحمل درد و تنگیه نفس که در تو دیدم

منو به این نکته رسوند که :

نیروی حیات با نیروی جسمی فرق داره !

و وقتی تو رو بردم خونه مادر جون در اولین نگاه گفتند :

باید دید حکمت خداوند در چی بوده۰۰۰راضی باشید به رضایت او

و حالا بعد از بیست سال دارم کم کم می فهمم حکمت چی بوده!

گفتم :چی بوده؟

گفتند: صبر ! و نگاه خاص برای زندگی ۰۰۰

تعجب کردم و پرسیدم : یعنی چی؟

گفتند : هیچی اینو بهت نمیگم تا خودت پیداش کنی۰۰۰

گیج شده بودم و مثل همیشه که وقتی سئوال دارم دنبال پدر راه می افتم

از توی خونه بدنبال پدر به حیاط رفتم۰۰۰

پدر گفتند : نیا نمیگم !

هیچی نگفتم و نگاهم رو به تک شاخه گل سرخ دوختم

که دو روز پیش در نهایت تعجب توی این سرما گل داده بود

و منو بابا اسمشو گذاشتیم معجزه

۰۰۰۰۰

پدر نگاهم میکردند و لبخند میزدند۰۰۰

خم شدم و گل سرخ رو نوازش کردم و احوالپرسی کردم از گل و گفتم :

وقتی نوازش ساده دست یک بوته ء خشک رو شاداب میکنه۰۰۰

ببین پس محبت با دل چه میکنه؟!

و از کنار گل برخاستم و گفتم :

من یاد گرفتم نپرسم حرفی رو که خودم لمسش نکرده ام۰۰۰

پس بذارید خودم بگردم و پیداش کنم۰۰۰

پدر گفتند : این درست ترین راهه۰۰۰و از حیاط به قصد رفتن به کتابخونه خارج شدند۰۰۰

با نگاهم مسیر پاهای پدر رو روی برفها دنبال کردم

تازه یادم افتاد توی حیاطم و لباسم کمه۰۰۰۰

سرمای عجیبی رو توی وجودم حس کردم۰۰۰۰

به خودم که نگاه کردم دیدم با بلوز آستین کوتاه اومدم میون این همه برف!

سریع رفتم توی خونه و کنار شومینه خودمو جمع کردم و به این فکر کردم

که چرا وقتی پدر توی حیاط بود من سرما رو حس نکردم

و با رفتن پدر فهمیدم چقدر سردمه۰۰۰

اصلا منکه سرمایی نبودم این لرز یعنی چی؟

سرمو روی دستام گذاشتم و چشمام رو بستم

خوابم برد۰۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

یکساعت بعد وقتی بیدار شدم روی کاناپه بودم و پتو رویم بود

مثل همیشه تا بیدار شدم ساعت رو نگاه کردم

دقیقا یکساعت خوابیده بودم

مادر توی آشپزخونه داشتند قهوه درست میکردند

حالا دیگه فهمیدم چطوری اومده بودم روی کاناپه ۰۰۰۰

به آشپز خونه رفتم و سلام کردم

مادر موهاشو پشت سرشون بسته بودند و چهره آرام و زیباشون مثل ماه میدرخشید

بوسیدمش و گفتم :

من خوش شانس ترین فرزند روی زمینم که خورشیدی مثل پدر و ماه تابانی مثل شما رو دارم

مادر نگاهم کردند و گفتند :

ما فقط باغبان بوده ایم !

گفتم : دوستون دارم خالصانه و عاشقانه۰۰۰

و با هم دو تا فنجون قهوه خوردیم و از پنجره به بیرون نگاه میکردیم

که برف سپید و زیبا آسمونو مروارید بارون میکرد

گل سرخم زیر برف چون یه گلولهء آتشین میدرخشید

مثل عشق در حریر سینه۰۰۰۰

در کنار همه چیزهایی که در این دنیا دیده ام

این گل واقعا بی نظیره۰۰۰۰

امیدوارم گل سرخ قلبتون همیشه شاداب باشه

شاد باشید و شادی رو به دیگران هدیه کنید!

یا حق

                     شنبه / بیست و پنجم / آذر ماه

نوشته شده در جمعه ٢٤ آذر ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت