راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

پرسه در خاك غريب پرسه ي بي انتهاست

همگريز غربتم زادگاه من كجاست

قطره قطره خاطره روی صورتم میچکد۰۰۰

و من در بیدرنگ ترین حس پرواز در خلسه یادها پلک هم نمیزنم۰۰۰

بیســـــــــت سال یعنی ده سال شب و ده سال روز۰۰۰

واین یعنی ده سال تاریکی و ده سال روشنایی۰۰۰

خاطرات تاریک و روشن !

یک تکه نور در زندگی من بود آن سید بزرگوار که درهایی از روشنایی را۰۰۰

بر روح عصیانزده ام گشود۰۰۰

اما در هجومی رعد آسا تو در تاریکی های روحم درخشیدی۰۰۰

بی محابا و ترس دوست داشتن را زمزمه کردم و شدم یک عاشق تنها !

نمیدانم روزی اگر دوباره بدنیا بیایم میتوانم دوستت نداشته باشم؟ !

نمیدونم چرا دارم مثل آدمهای غرق شده حرف میزنم ۰۰۰

مثل اون لحظه سرد بی فریاد !

میدانم که در تب این خاطره خواهم سوخت که در سلام جادویی تو چه رمزی بود !

حقیقت اینه که گرایش من بتو نه حس تنهایی و نه نیاز بوده بلکه تو را فقط و فقط

بخاطر وجود خودت دوست دارم۰۰۰۰

تو نیمه وجود من هستی و در نهایت آرامش بتو می اندیشم۰۰۰

و نمیدانم سر انجام چه خواهد شد ۰۰۰

همین دوست داشتن زیباست !

اما دستها اینو نمیفهمند ۰۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

امروز مثل مرده از باشگاه اومدم بیرون۰۰۰!!!

اینقدر خسته بودم که با مترو اومدم خونه و حس رانندگی هم نداشتم۰۰۰

وقتی رسیدم خونه روی تختم رها شدم ۰۰۰

وقتی چشمام رو باز کردم غروب شده بود و۰۰۰

مادرم با یک لیوان شیر گرم بالای سرم ایستاده بودند۰۰۰

احتیاجی نبود بیدارم کنند چون من با کوچکترین صدا از خواب بیدار میشوم۰۰۰

صدای پای مادرم  که از پله ها می آمدند بالا رو شنیده بودم۰۰۰

لبخند مادر تمام خستگی های منو به فراموشی سپرد۰۰۰

نشستم ۰۰۰نه۰۰۰ایستادم و مادرم رو بوسیدم و گفتم :

شما همیشه در نیمه روشن خاطراتم روی قله ایستاده اید !

مادر با تعجب و پرسش نگاهم میکردند۰۰۰

گفتم :

شما همیشه در ده سال روز زندگی من هستید !

مادر گفتند :

مگه شب چه بدی داره؟ تو که همیشه میگفتی شب مرموز و زیباست !

گفتم : شب اینجا نه مرموز که تاریک و تلخه۰۰۰۰

و نه حتی تاریک که نبودن نور فی نفسه بد نیست۰۰۰

اماگاهی نبودن نور یعنی غوطه ور شدن در بی رنگی ها و نداشتن های پی در پی۰۰۰

مادر با دست علامت  Time Out رو نشون دادند و گفتند :

باز داری فلسفی و سنگین حرف میزنی دختر شرقی من؟

عجب روزگاری دارم من !

نفهمیدم شرقی هستم یا غربی۰۰۰

گفتم : باشه باشه تسلیم۰۰۰من فقط میخوام بگم بهترین حادثه عمر من این بوده که

فرزند شما هستم۰۰۰

آخیش۰۰۰۰حرفم تموم شد۰۰۰

لیوان شیر رو برداشتمو ۰۰۰جاتون خالی ۰۰۰۰

بعدش رفتم سراغ گیتارم۰۰۰

و ۰۰۰آهنگ گل گلدون من رو که تازه یاد گرفته بودم رازدم واشک مثل همیشه۰۰۰۰

پدر صدای گیتارمو شنیدند و به اتاقم اومدند۰۰۰

بدون هیچ صدایی پشت  سرم ایستاده بودند و من نمیدونستم۰۰۰

گیتار میزدم و میخوندم :گل گلدون من شکسته در باد۰۰۰تو بیا تا دلم نرفته بر باد۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

سرم رو انداخته بودم   پایین و ناخود آگاه گفتم : خدایا جز تو هیچکسی رو ندارم۰۰۰

و اگر هم دارم جز تو هیچکسی رو نمیخواهم !

و صدای ملایم و زیبای پدرم رو شنیدم که گفتند :

۰۰۰۰و خدایا مرا با نخواستن و نداشتن رویین تن کن !

مثل برق گرفته ها برگشتم و گفتم : این قرارمون نبود همدیگه رو غافلگیر کنیم !

یعنی۰۰۰۰۰۰۰

پدر گفتند : یعنی یادمون باشه همدیگه رو در مسیر زندگی جا نذاریم !

گفتم : بله ؛ شما همیشه بهترین پاسخها رو برای سرگیجه های من دارید۰۰۰

منو پدر با هم کلی صحبت کردیم ۰۰۰

از پله ها که پایین می اومدیم۰۰۰۰

گفتم : و عشق صدای فاصله هاست ۰۰۰امامن میگم فاصله هایی که نه غرق ابهام۰۰۰

که روشن و نجیب و پاکند۰۰۰

و پدر با همون نگاه روشن و عسلی رنگش به من گفتند :

باز داری از معقولات حرف میزنی؟

خنده ام گرفت و گفتم : نه پدر ۰۰۰من از معشوقات حرف میزنم !

و هردو خندیدیم۰۰۰

گفتم : دلم عجیب هوای تبریز رو کرده ۰۰۰اون برفهای سنگین و غذاهای خوشمزه

که زمستونا می پزن۰۰۰۰کوفته تبریزی که وسطش پر از مواد خوشمزه هستش۰۰۰

و دید وبازدیدها و شب نشینی های جالب۰۰۰

راستش من از فرهنگ اصیل ایرونی خیلی خوشم میاد۰۰۰

مهمون نوازی و مهمونی رفتن۰۰۰

تجدد بد نیست به شرط اینکه از درون تهی نشویم۰۰۰

چه عیبی داره توی ماکروفر بجای انواع پیتزا ۰۰۰۰دلمه و کوفته بپزیم؟

وقتی ایران بودم۰۰۰همیشه این برام مشکل بود که چرا بعضی از هموطنان من

بشدت غربی شده اند و از غربی شدن فقط اطوارشو یاد گرفته اند !

و اینکه وقتی من لباس ساده میپوشیدم براشون تعجب آور بود !

برای تهیه لباس برای یک مهمونی عصر ساعتها توی کوچه و بازارها آواره بودند !

سوء تعبیر نشه ۰۰۰ولی میشه راحتتر زندگی کرد۰۰۰

میشه این وقت گرانبها رو بهتر گذروند !

اینجور هاهم نیست که بنظر میاد۰۰۰

محیط غرب ساده تر از اونه که تعبیر میشه۰۰۰

استاد فیزیک دانشگاه من

یک مرد پنجاه ساله هستند

و تقریبا میشه گفت شاید سه دست بیشتر لباس تن ایشان ندیده ام !

میشه گفت پرفسور مک دایل بقول خودمون مخ فیزیک هستند !

اما در نهایت سادگی و زیبایی تحقیق میکنند۰۰۰

شاید باورتون نشه اما در یک مهمانی که به مناسبت خانواده ما داده بودند در ایران۰۰۰

هفت جور غذا پخته بودند ۰۰۰۰!!!!!! بجز چند نوع دسر و۰۰۰۰

نمیدونم اسمشو چرا میگذارند مهمان نوازی ؟

توی شهر تبریز که زادگاه مادر بزرگم هستش۰۰۰

خیلی ساده تر پذیرایی میکنند۰۰۰

اما همون پذیراییه ساده شون در نهایت احترام و خوش اخلاقی برگزار میشود۰۰۰

بهر صورت و در نهایت کلام :

زیبایی همیشه در سادگیست !!!

این نظر منه شاید غلط باشه ولی برای زیستن احتیاجی به قوانین دست و پا گیر نیست۰۰۰

ساده۰۰۰آزاد و زیبا زندگی کنیم

و از هوای پاک عشق ریه هامونو پر کنیم

و دوست داشتن رو به معنای ناب اون تجربه کنیم۰۰۰

و در نیمه های تاریک هم به روشناییها بیاندیشم۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

اوه ۰۰۰مثل مادر بزرگا دارم نصیحت میکنم !

یکی نیست به خودم بگه :

تو که لالایی بلدی ۰۰۰۰

بگم چی دلم میخواد؟

نه !

بذارید یه وقت دیگه آخه یه کمی خیلی زیاد خصوصیه۰۰۰۰!

تمام ثروت قلب من حرفهاییه که فقط میتونم یه یک نفر بگم !

در پناه داور بر حق ۰۰۰۰شاد و سربلند باشید

 در ضمن میخواستم از صمیم قلب

میلا د عالم آل محـــــــمد (ص)

حضرت امام رضا (ع) را به همه شما تبریک عرض کنم

دلم عجیب برای کاشی های فیروزه ایی رنگ صحن امام رضا تنگ شده۰۰۰

Go to fullsize image

یا حق !

     یکشنبه / دوازدهم / آذر ماه

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت