راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

باران باران ترانه بر رخسار یک معنا۰۰۰

یک حس تازه برای بامی فراتر از رویا برای پرواز۰۰۰۰

امروز از صبح یاد اون روزی افتادم که چشمم برای اولین بار به مسجدت افتاد !

نمیدونم گاهی شما هم به یک حس غریب تن داده اید؟

امروز یاد مسجد جمکران افتادم ۰۰۰۰شاید بخاطر اینکه جمعه هستش !

میخواهم چشمانم را ببندم و از این خاک غریب پرواز کنم۰۰۰

هر چند اینجا زادگاه منست اما دلم برای ایران پر میکشه۰۰۰

صبح زود قبل از بر آمدن آفتاب بیدار شدم۰۰۰

مثل هر روز یک ساعت رفتم دوچرخه سواری۰۰۰

جاتون خالی پارک جنگلی با نم بارون چه حال و هوایی داشت۰۰۰

منم بقول آنجل از دست رفته ام : رمانتیک ۰۰۰

با هوای سبک صبح شاعر شده بودم !

اما هر چه شعر میگم یادم میره۰۰۰باد اونو با خودش میبره۰۰۰

بعدش رفتم کنار تایمز۰۰۰

ساعت غول پیکر با چشمای خمارش داشت منو با تعجب نگاه میکرد۰۰۰

هنوز شهر کامل بیدار نشده بود۰۰۰

خیلی کم پیش اومده خواب بمونم۰۰۰و خورشید زودتر از من بیدار بشه !

طلوع خورشید و آرامش تایمز ۰۰۰۰۰۰۰۰۰

میخوام چند جمله هم برای عزیزم بنویسم :

یادم رفته کجای قصه تنها موندم اما اینو خوب میدونم که نتونستم فراموشت کنم ۰۰۰

نه اینکه نخوام !۰۰۰۰حتی سفر کردم۰۰۰۰نت نیومدم۰۰۰نشد۰۰۰

من عادت دارم رُک حرف بزنم۰۰۰

حالا خوب یا بد۰۰۰نتونستم بیخیال بشم

نمیدونم این جملات منو میخونی یا نه اما من عادت دارم از تو بنویسم۰۰۰

مشق پرواز من همین چند نقطه چینه که گاهی ناتموم می مونه۰۰۰مثل حرفای ما !

اما خب من نا بلد پروازم چیزی از جاودانگی عشق کم نمیشه۰۰۰

نمیدونم چرا کلاغه تازگیها به خونه نمیرسه؟ !

قصه ها ناتموم هستند۰۰۰۰

اما مرا همین حس دوست داشتن بس است ۰۰۰سهم من همینه۰۰۰

و تو آسمانی هستی که آویختن پرده های فاصله ۰۰۰تو را از من میگیرد !

عزیزترینم !

به آسمان آبی بالای سر نگاه کن ۰۰۰۰به دورترین ستاره در افق مغرب !

من همانجا به آسمان چشم دوخته ام۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰

دوشمع برای دو چشم منتظر روشن کرده ام۰۰۰

شاد باشید و شادی رو به دیگران هدیه دهید۰۰۰

                                                   جمعه /دهم / آذر ماه

نوشته شده در جمعه ۱٠ آذر ۱۳۸٥ ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت