راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

این حقیقت نیست که از دل برود هر آنکه از دیده برفت !!!

نتونستم ۰۰۰۰

یه عالمه تنهایی بر دلم آوار شده ۰۰۰

نمیخوام تکراری بنویسم و بگم : خسته شده ام !

دیگه گذشته کار من از این حرفهایی که بوی کهنگی و قدمت میدهند۰۰۰۰

بخشی از من در گذشته مانده است ۰۰۰۰

و بخش بعدی به جبر دنیا فقط به آینده می اندیشد۰۰۰

یه نفر توی ذهنم داد میزنه : هی رفیق بی خیال !

: مگه چقدر از این همه راه مونده؟

چقدر؟

: به اندازه یک پلک زدن۰۰۰۰

سخته نه؟

عبور این بارش غم بر این کویر خاموش؟

چطوری از این شکایت بی متهم بگذرم؟

نتونستم ۰۰۰۰نتونستم بیخیال بشم۰۰۰

نتونستم فراموش کنم۰۰۰

ذره ذره در من تنیده شده است این وهم تبدار ۰۰۰۰

گفتم ننویسم۰۰۰

گفتم نیایم۰۰۰۰

گفتم نباشم۰۰۰۰

نشد ۰۰۰۰نشد۰۰۰

بودنم تو را برگي بود
در شلوغي شاخسار يك درخت
و نبودنم برگي است
كه چرخ زنان
روي فراموشي پاييز تنت گم خواهد شد
بدرود۰۰۰۰
براي آخرين بار بر آواز گيجت بوسه مي زنم

آواز گیج۰۰۰۰

تپش ترین عصاره وجود۰۰۰

نشد ۰۰۰۰قلبم راضی نشد!

سفر کردم ۰۰۰۰خواستم فراموش شوی

با تمام وجودم خواستم فراموش شوی۰۰۰۰

نشد۰۰۰۰۰

نتونستم۰۰۰

شما بگید این عصاره تنهایی که در من به جسارت نشسته است چیست؟

چیست؟۰۰۰نه !

میدانم چیست !

چطور به بی رنگی اش عادت کنم؟

چطور؟

۰۰۰۰۰۰۰۰وچند نقطه چین به بهانه ماندنم بر این محال پویا که :

هنوزم عاشقم۰۰۰۰۰

                 شنبه / بیست و هفتم / آبانماه

نوشته شده در شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥ ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت