راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

وهنوز بر این گنبد دوّار ایستاده ام۰۰۰۰

نمیدانم چگونه !

اما هنوز هستم۰۰۰۰

من این روزا دارم کم وکمتر میشوم۰۰۰۰

یک حضور خاکستری رنگ اما ماندگار !

حتی گاهی خویش را فراموش میکنم۰۰۰

اما در همین گنگی محض ۰۰۰۰جایی دیگر پیدا میشوم!

گنگ مینویسم؟

این تقصیر این همه پاییزه که بر دلم خیمه زده۰۰۰۰

میروم تا برگهای پاییزی را باد با خود نبرده است۰۰۰۰

سر بر نجوای رازگونه اش بگذارم و درد دلهای رنگا رنگش را بشنوم!

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

ما همیشه دو پا هستیم برای رفتن۰۰۰۰

و دو چشم هستیم برای دیدن۰۰۰۰۰۰

و دو دست هستیم برای ۰۰۰برای ؟

برای بریدن !

از حس نگویید که دیگه یه جورایی باورش ندارم ۰۰۰

هر چند در زندان حواس محبوسم ۰۰۰۰

دوستی میگفت : چه میکنی؟

به خنده گفتم : پرواز!

آهی کشید و گفت : اما من توی قفسم !

گفتم : ملالی نیست ۰۰۰همه در زندانی به بزرگیه دنیا اسیریم۰۰۰

پرواز کن حتی توی قفس به یاد و احترام پرواز ۰۰۰

شاید دیگه اون احساس سابق رو نداشته باشم۰۰۰

اما همین ته مونده ء احساسم خیلی عمیق و کامله۰۰۰

یعنی فکر میکنم در بوته ء آزمایشی ناخواسته بنام عشق۰۰۰

سوخته ام و از خاکسترم یک قلب ِجدید روییده است۰۰۰۰۰

توی کامنت پست قبلی دوست عزیزم نوشته بودند:

نکنه توی خش خش برگهای پاییزی گم شدی !

آره عزیز این روزا فقط راه میرم۰۰۰

روزهای نشستن و نوشتن نیست۰۰۰۰

بانوی پاییز از راه رسیده و مثل همیشه منو غرق در رنگهای زیبای پاییز کرده است۰۰۰۰

بهر صورت اگر از احوالات من جویایید۰۰۰

ملالی نیست جز۰۰۰۰

و دیگر هیچ !

عجیب ترین حس دنیا رو دارم تجربه میکنم۰۰۰۰۰

عاشق باش ومغرور و تنها۰۰۰۰۰

                         سه شنبه / شانزدهم / آبانماه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥ ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت