راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

صبح است
گنجشک محض
می خواند
پاییز , روی وحدت دیوار
اوراق میشود
رفتار آفتاب مفرح
حجم فساد را
از خواب می پراند:
یک سیب
در فرصت مشبک زنبیل
می پوسد
حسی شبیه غربت اشیا
از روی پلک میگذرد
بین درخت و ثانیه سبز
تکرار لاجورد
با حسرت کلام می آمیزد


اما
ای حرمت سپیدی کاغذ!
نبض حروف ما
در غیبت مرکب مشاق می زند
در ذهن حال, جاذبه شکل
از دست می رود


باید کتاب را بست
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد,
گل را نگاه کرد,
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن
باید به بوی خاک فنا رفت
باید به ملتقای درخت و خدا رسید
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف


(سهراب سپهری)

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

اما اینها همه ء حس من به پاییز نیست !

سهراب خیلی خوب سروده اما پاییز اینهمه هم نیست !

در وصف بهار ِ گل و بلبل زیاد شنیده ایم ۰۰۰۰

اما پاییز همچنان مغرور و توانا از منبر فصل بالا میرود ۰۰۰۰

و برگهای پاییزی چه زود به گریه می افتند۰۰۰۰

و چه آسان در دستان زرد رنگ بانوی پاییز می رقصند و می روند ۰۰۰۰

حتی نمی دانم چه شد که عاشق پاییز شدم اما۰۰۰۰

اینو خوب ِ خوب میدونم که تار وپودم را با برگهای خزانزده پوشانده اند !

یادمان باشد که چون پاییز بخشنده و بی ریا باشیم ۰۰۰۰

بر برکه های دور برانیم و بدانیم که هنوزم بر این امید میتوان زیست :

پشت دریا شهریست !

من پیدایش نکردم اما ۰۰۰۰

روشن بینان که از من بسیار فاصله دارند میگویند هست !

چه مسافت بعیدیست بین منو خنده های پر صدا ۰۰۰۰

من یک سبد جشن میخواهم ۰۰۰۰

یک خوشه لبخند۰۰۰۰

یک قطره عشق۰۰۰۰

و تو را میخواهم برای تمام اینها که همه را با تو قسمت کنم ۰۰۰۰

تو ای آسمان زیبایم منو به اوج می رسانی و من با بالهای خسته۰۰۰۰۰

تمام راهکهای آسمان را بدنبالت گشته ام ۰۰۰

و نیافتمت که میدانم در قابی از جنس رهایی خفته ایی۰۰۰

بگذار سر بر شانه این همه آواز از آوار این همه تنهایی بگویم۰۰۰۰

مرا به سخاوت رنگین دلت مهمان کن ای آخرین نهایت آغاز۰۰۰۰۰

ای پرواز نهایت۰۰۰۰ای نهایت پرواز

ای رنگین ترین دل۰۰۰

ای دل انگیزترین رنگ۰۰۰۰

من برگ پاییزی ام۰۰۰همان آخرین برگ !

به تماشای خود سوزی ام بیا که من بی نگاه تو غمگین ترین غریب دنیایم۰۰۰

مرا به یک پرستو آواز برسان ۰۰۰

مرا به یک غزل پرواز۰۰۰۰

چه حس ساده ء زیباییست این ترانه ترین سخاوت باران۰۰۰۰

باید بروم باران بر شیشه تلنگر میزند و مرا میخواند !

باران در هجوم این فصل زیبا مرا به اوج تنهایی یک برگ مهمان میکند۰۰۰

شاعرانه از تو می نویسم ای فصل طلاییه دل۰۰۰

پاییز مرا به خواهش یک گلبرگ دعوت میکند۰۰۰

تو هم بیا !

اینجا هیچکسی غریب نیست !

                                  دوشنبه / هشتم/ آبانماه

نوشته شده در یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥ ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت