راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

من یادگار عصمت غمگین اعصارم 

خانه ام پنجره ای داشت۰۰۰


پر از پيچک سبز۰۰۰


آسمانم شب بود،


تا ابد بارانی


ساعتم قلبم بود۰۰۰


منتظر بودم تا

 
يک نفر در بزند۰۰۰


چه کسی بود که گفت:


انتظار سبزی پيچک را می شکند


و شکست۰۰۰


همه چی را خشکاند!


انتظار۰۰۰


من دلم غم دارد۰۰۰


خانه ای کم دارد۰۰۰


يک نفر پيچک سبزی دارد؟!

گرچه هیچ پیچک سبزی بر خاکستری وجودم چیره نخواهد شد !

دیگر نه منتظرم۰۰۰و نه بر پیچکی گرفتار!

من آخرین آبگیر این برکه ء متروکم۰۰۰

به مرداب شدن فقط یک قدم مانده !

و من بر هودجی از تسلیم به پیش می رانم۰۰۰

۰۰۰۰

تندیس آرزوهایم همه بر باد رفته اند۰۰۰۰

که میداند کجا آرزوها را براندام خاطره می دوزند؟

من گیج ترین شب پره ء تاریکی هستم۰۰۰۰

بر بافته هایم راه نروید که سخت سست است۰۰۰

شب و باران و منو بغض تنهایی ۰۰۰۰

که میداند من چه می گویم؟

که میداند؟

                  یکشنبه / هفتم / آبانماه

نوشته شده در یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥ ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت