راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

پنجره۰۰۰۰۰۰پنجره۰۰۰۰۰۰۰پنجره !

پشت پنجره هیچ نیست؟

شاید ۰۰۰۰۰

اما دیوار هم نیست۰۰۰۰اگر یک آسمون هم نباشه !

پنجره یعنی : یک انتـــــــــــــظار ۰۰۰۰۰

و یا یک حس دلتنـــــــــــــگی۰۰۰۰۰

درست مثل نوشته اش کشدار و سخت ۰۰۰۰اما شیرین و پایدار !

نمیدونم گاهی از خستگی به آغوش پنجره اتاقم پناه میبرم

اما از این دریچه فقط آسمان پیداست !

و یک عالمه پرنده مهاجر ۰۰۰

و دیگر ۰۰۰ابرها۰۰۰۰وباران !

و من همیشه با اینها زندگی کرده ام

چه ساده و آزاد۰۰۰۰

هیچوقت از اتاقم خسته نشده ام

دیوارهای اتاقم را ندیده ام !

چون پنجره ایی دارد به یک افق ستاره ۰۰۰۰۰

طلوع وغروب خورشید را از همین پنجره دیده ام۰۰۰۰

و تو را که دیگر نامم را هم بیاد نداری ۰۰۰۰۰

و من به حکم صبوری هنوزم دوستت دارم !

نمیدانم چرا هیچکسی نمی تواند جای تو را پر کند !

و این از بیچارگی منست ۰۰۰۰

اما۰۰۰۰بیخیال  نه؟؟

عجب کلمه نجات بخشیه : بیخیال !

باز دارم مثل بارونزده ها مینویسم ۰۰۰

آخه اینجا سه روز هستش که پشت سرهم داره بارون میباره ۰۰۰۰

دیگه مغز آدم هم خب خیس میخوره  !

امتحانام دیگه داره تموم میشه

میخوام یک ترم واحد نگیرم البته اگر بشه۰۰۰۰

برای اینکه به تمرکز و تمدد فکر احتیاج دارم۰۰۰۰

میخوام صبح که بیدار میشوم کاری برای انجام دادن نداشته باشم !

و بتونم باز یه غلطی بزنم و بخوابم !

خنده داره نه؟؟

آخه خیلی این روزها سرم شلوغ بود ۰۰۰۰واقعا هم سرم شلوغ بود

یعنی ذهنم۰۰۰۰

پنجره ام را باز کرده ام به این رطوبت خنک !

بارون و نوای دل انگیزش هر صدایی را به سکوت میکشونه۰۰۰۰۰

صبح که بیدار شدم بارون به شیشه تلنگر میزد۰۰۰

میدونم براتون شاید عجیب باشه و فکر کنید مغزم تاب برداشته ۰۰۰۰

اما من با بارون حرف میزنم و حرفای بارون رو میفهمم !!!

دیدی گفتم به تعطیلات احتیاج دارم؟

بگذریم !

روزهای بارانی ام را با خیال تو تقسیم میکنم ۰۰۰۰۰

هر چند که میدانم در خاطر تو دیگر نیستم !

                                سه شنبه / بیست و پنجم / مهرماه

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥ ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت